بررسی صفت رذیله بخل : قسمت اول
دروس اخلاق آیت الله سید ابوالحسن مهدوی

بررسی صفت رذیله بخل : قسمت اول
مقدمه
در سال گذشته به توفیق الهی مباحثی را پیرامون اخلاق عملی بیان نموده و مطالب مهم اخلاقی را که مورد بحث و بررسی قرار دادیم.
واژهی « اخلاق » به روحیّات و ملکات نفسانی گفته میشود که انسان به مرور زمان به آنها عادت پیدا کرده است، چه اینکه این صفات از صفت های خوب انسان واز فضایل اخلاقی باشد و یا اینکه از رذایل اخلاقی به شمار رود.
منظور از واژهی «عملی» نیز به این معنا ما را رهنمون میسازد که این صفات نتیجه و آثار عملی فراوانی در زندگی انسان دارد. از این رو است که برای دستیابی به آثار عملی موضوع ناچاریم به بیان عوامل و آثار صفات اخلاقی بپردازیم.
بنا بر این همانطور که در دو سال گذشته نیز بیان شد این بحث از موضوعات کاملا روانشناسی است؛ زیرا در این بحث از عوامل و آثار صفات مختلف صحبت میشود.
به عنوان مثال وقتی صفت شجاعت را مورد بررسی قرار میدهیم و از آثار آن مطلع میشویم انگیزهی زیادی برای تحصیل آن در وجودمان ایجاد میشود . و در مقابل اگر از آثار زیانبار ترس آگاهی یافتیم عزم و ارادهی قوی تری برای ترک این رذیلهی اخلاقی پیدا میکنیم.
این پدیده نظیر آگاهی انسان از خواص میوه های مختلف است که موجب تقویت انگیزه برای تهیه و استفادهی از آن میشود.
پس علم به آثار و فواید صفات اخلاقی، انسان را به مقام عمل میکشاند و موجب میشود با عزم و ارادهی قوی به تحصیل صفات خوب، و ترک صفات بد اهتمام ورزد.
اختلاف افراد در درمان رذایل و کسب فضایل
البته نکتهی مهمی که نباید مورد غفلت انسان قرار گیرد تفاوت افراد در کیفیت معالجه است. زیرا بعضی از انسانها به خاطر شرایط خاصی که در زندگی آنها وجود دارد ممکن است نتوانند از این مباحث به صورت عملی استفاده کنند و برای همین باید به صورت خصوصی با استاد اخلاق مشورت نموده تا با استفاده از راهنمایی های جامعِ استاد بتوانند اعمال خود را اصلاح نمایند.
اینگونه افراد مانند بیماری میمانند که دکتر دارویی را برایشان تجویز میکند اما وقتی میفهمد که بیمار مبتلا به امراض خاصی نیز هست تجویز قبلی را تغییر داده و از دارو های دیگر و یا از مکمل های دیگری استفاده مینماید.
تذکری که لازم است قبل از ورود در بحث یاد آور شویم استفاده از اصطلاحاتی است که ناچاریم در طول بحث از آنها استفاده کنیم. اگرچه مفهوم این اصطلاحات برای تمامیمخاطبین واضح نیست اما تلاش ما بر این بوده است که با بیان ساده و گویا آنها را توضیح داده تا در موقع لزوم از آنها استفاده نماییم.
بخل یکی از ملکات زشت اخلاقی است که گاهی به صورت روحیه در وجود انسان قرار میگیرد و انسان در اثر آن «بخیل » یا « باخل » میشود که در این نوشتار به بیان مطالب گوناگونی پیرامون این رذیلهی اخلاقی میپردازیم
تعریف بخل در بین اهل لغت
تعریف اول
در کتاب «مصباح اللغه» در ذیل معنای بخل مینویسد:« اَلبُخلُ فِی الشَرعِ مَنعُ الواجِبِ وَ عِندَ العَرَبِ مَنعُ السَائِل مِمَّا یَفضَلُ عِندَه » یعنی « بخل از نظر شرع این است که انسان واجبات مالی ای بر عهده دارد پرداخت نکند. و از نظر مردم این است که سائل را از زیادتی که در نزد اوست منع نماید».
منظور از حقوق مالی که از نظر شرع بر عهدهی انسان واجب شده، زکات، خمس و دیگر وجوهات شرعیه ای است که بر دوش فرد قرار میگیرد.
اشکالی که با مراجعهی به روایات اهل بیت علهیم السلام به ذهن میرسد این است که بخل در زبان روایات بسیار وسیع تر از بخل مالی است که درتعریف کتاب مصباح اللغه آمده است. برای مثال امام علیه السلام در روایتی فرموده اند:« به کسی بخیل واقعی گویند که نام مبارک پیامبر اسلام در برابر او برده شود و او صلوات نفرستد». و یا در کلامی دیگر فرمودند:« کسی که نسبت به سلام کردن بخل بورزد بخیل است».
بعضی از افراد در معاشرت های خود نیز دچار بخل میشوند مانند اینکه در سلام و احوالپرسی کوتاهی میکنند. ویا در تبسم نمودن در چهرهی دیگران بخل میورزند. و حتی گاهی در نگاه کردن نیز بخیلند. البته مصداق روشن بخل، میهمانی ندادن به دیگران است. برخی از افراد بخیل نیز میهمانی میدهند اما اجناس نا مرغوبی را تهیه میکنند که از نظر هزینه مقرون به صرفه باشد.
بنا بر این بیشترین مصداق بخل در اموری محقق میشود که با پول و یا طلا و نقره ارتباط داشته باشد.
اما قسمت دوم تعریفی که در کتاب مصباح اللغه آمده است که:« بخل از نظر مردم این است که سائل را از زیادتی که در نزد اوست منع نماید» نیز دارای اشکالاتی است.
اشکال اول اینکه کلمهی « عرب » باید تصحیح شود و با کلمهی مردم جایگزین گردد. زیرا صفت بخل اختصاصی به اعراب ندارد.
اشکال دوم این تعریف این است که منع کردن سائل از زیادتی چیزی که در اختیار انسان است همیشه حاکی از بخل او نیست. زیرا کمک کردن انسان به دیگران به دو عاملِ وجود مقتضی و نبود مانع بستگی دارد و چه بسا گاهی مقتضای کمک کردن که سخاوت باشد در خلقیات شخص وجود دارد اما موانعی که پیش آمده فعلا او را از بذل . بخشش باز میدارد.
به عنوان مثال اگر فرد سخاوتمند بداند که سائل این پول را در راه حرام به کار میگیرد. طبیعتا عقل و حکمتش به او اجازهی چنین کمکی را نمیدهد. کمک نکردن به سائل در چنین حالتی حقیقتا از روی بخل نیست در حال که همین کار طبق تعریف کتاب مصباح اللغه بخل محسوب میشود.
بنا بر این بخل در جایی محقق میشود که کمک کردن به سائل از نظر عقل و شرع کار بجایی باشد اما صفتی در وجود انسان او را از این عمل باز دارد که به آن بخل میگوییم.
تعریف دوم
مرحوم راغب اصفهانی در کتاب «مفردات» میفرماید:« اَلبُخلُ إِمساکٌ المقتنيات عَمّا لَا یَحِقُ حَبسُها إِقتِناءً وَیُقابِلُه الجُود » یعنی:« بخل حفظ و نگهداری چیزهای مورد نیاز زندگی است در جایی که شایستهی نگهداری نیست، ودر مقابل بخل، صفت جود قرار دارد.»
این جمله به گونه ای تأیید همان تعریفی است که ما ذکر کردیم؛ یعنی بخل در جایی صادق است که کمک کردن به سائل کار بجا و شایسته ایست و انسان او را از این کمک منع نماید.
ازمطالب دیگری که ایشان پیرامون همین موضوع بیان میفرمایند تفاوت بین لفظ« باخل » و« بخیل »است.
کلمهی «بَاخِلٌ» که بر وزن اسم فاعل آمده است دلالت بر دائمی نبودن صفت بخل در وجود شخص میکند.
به بیان دیگر مفتوح بودن حرف باء و مکسور بودن حرف خاء، و اینکه هر حرفی از آن حرکت ویژه ای دارد دلیل بر نا آرام بودن معنا است؛ یعنی صفت بخل در وجود او هنوز دائمی نشده است.
اما کلمهی « بَخِیلٌ » که بر وزن فعیل وصفت مشبهه است بر ثبوت صفت دلالت میکند؛ در واقع کسره ای که به حرف یا اضافه میشود حالت دوام را برای لفظ قرار میدهد که این دوام لفظ کاشف از دوام معنا است.
اشکال دیگری که در تعریف بخل به نظر میرسد استفاده از کلمهی « امساک » است، به این بیان که امساک کردن مربوط به اعمال انسان است در حالی که بخل از روحیات درونی و از اخلاقیات اوست. به عبارت دیگر قبل از اینکه شخصِ بخیل در مقام عمل بخل بورزد روحیه ای در وجود او قرار دارد که مانع ازکمک کردن او به فقیر میشود که به آن بخل گویند.
این اشکال در هر دو تعریفی که از کتاب مصباح اللغه و مفردات راغب ذکر شد وارد است چرا که در مصباح اللغه از کلمهی منع استفاده شده است و در مفردات راغب کلمهی امساک به کار گرفته شده که هر دو به یک معنا است.
تعریف سوم
تعریف سومی که آن نیز توسط یکی دیگر از لغویین بیان شده، عبارت است از «اَلتَمَنِّی بِأَن لا یُعطیِ اَحَدٌ شیئاً سِواه» یعنی: « بخل آن است که انسان در دل آرزو کند که به هیچ کس هیچ چیز داده نشود جز خود او». این تعریف اگر چه دقیق تر از تعاریف قبلی است اما اشکالی که به آن وارد است این است که آیا آرزویی که در دل انسان قرار دارد خود بخل است یا نتیجهی آن؟!
البته اینکه جایگاه آرزو در دل انسان است، مطلب صحیحی است خواه آن آرزو به زبان آورده شود و یا در دل انسان مخفی بماند. لیکن آنچه درون انسان قرار دارد خود بخل نیست بلکه نتیجهی بخل است؛ چرا که بخل صفت روح انسان است که بسان رنگی روح انسان را آغشته میکند به گونه ای که وقتی فرد به خود رجوع میکند در می یابد که چگونه صفتی است. به عبارت دیگر بخل حالت و صفتی در دل انسان است که به انسان دستور میدهد و این دستور ممکن است که امر به امساک باشد و یا آرزویی در دل، که این آرزو نتیجهی بخل است نه خود بخل.
بنابر این در پاسخ به این سوال که اگراستفاده از الفاظ «امساک» و «منع» و «تمنی» در تعریف درست نباشد پس چگونه باید تعریف کرد؟ خواهیم گفت که با توجه به غرض ما که بیان کلمه ای مترادف با بخل است می توانییم این چنین بگوییم که «بخل صفتی است که نتیجهی آن امساک کردن است؛ بخل صفتی است که انسان در نتیجهی آن آرزو میکند که چیزی به کسی داده نشود جز او».
اما آنچه که با توجه به جملهی «لَا یُؤتِی أَحَدٌ شئاً سِواه» به نظر میرسد این است که این تعریف نیز تعریف کاملی نباشد، چرا که «ندادن چیزی به دیگری جز من» به این معنی که به دیگران چیزی داده نشود ـ اگرچه که هنوز چیزی در کار نیست و میخواهم در آینده داده نشودـ بخل نیست بلکه بخل آن است که بعد از آنکه به من چیزی داده شد دیگر مایل نباشم که دیگران را در آن سهیم کنم.
بنا بر این اگر آن« ندادن» از جانب «من» باشد در آن صورت بخل صدق میکند اما اینکه« چیزی به کسی داده نشود» ارتباطی به بخل ندارد.
لکن ایشان میخواسته اند ما را به این نکته رهنمون سازند که بخیل همیشه مانع از اموال خودش نیست چرا که اگر انسانی خیلی بخیل باشد، بخل او آرام آرام شدید شده و به جایی میرسد که وقتی کسی را در حال انفاق کردن میبیند ناراحت میشود اگر چه که چیزی از مال خود او کم نمیشود. اما انسان بسیار بخیل دیگران را نیز از انفاق نهی میکند تا چه برسد به اینکه بخواهد از مال خودش به دیگران کمک کند.
استناد قرآنی
قرآن کریم در سورهی حدید، آیهی۲۴ می فرماید:« الَّذينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْل» یعنی: «کسانی که خود بخل میورزند و دیگران را هم به بخل امر میکنند».
بنا بر آنچه بیان شد در مییابیم که اگر در تعریف بخل گفته شود که « بخیل کسی است که به دیگری چیزی عطا نکند» در این صورت شامل قسم دوم که بخیل دیگران را از انفاق نهی میکند نمیشود. و اگر گفته شود که بخیل کسی است که نگذارد دیگران چیزی را به کسی عطا کنند شامل قسم اول ـ که بخل ورزیدن نسبت به اموال خودِ بخیل است ـ نمی شود.
بنابراین برای اینکه تعریف کاملی برای بخل ارائه گردد که شامل هر دو قسم بشود در تعریف فاعل را برداشته و آن را مجهول می کنیم و میگوییم:« بخیل کسی است که تمنی دارد (= در دلش آرزو دارد) که به دیگری چیزی داده نشود».
و با این بیان، تعریف بیان شده اعم از آن خواهد بود که این( ندادن چیزی به دیگری) از جانب شخص بخیل باشد و یا از جانب دیگری. به هر حال شخص بخیل آرزو کنندهی این معنی است.
که :" ای کاش به دیگران چیزی داده نشود". حال اگر خودش چیزی داشته باشد به دیگران نمیدهد و اگر دیگران هم بخواهند چیزی را به کسی بدهند آنها را منع میکند. اما اگر کسی بخواهد به شخص بخیل چیزی بدهند مشکلی نخواهد داشت.
بنا بر این باید کلمهی «سِواهُ» از عبارت « اَلتَمَنی بِأَن لا یُعطَی أَحدٌ شیئاً سِواه» و لفظ «به جز خودش» از معنای آن حذف گردد تا این اشکال تعریف بر طرف گردد.
چند نکته کوتاه پیرامون لغت بخل:
با توجه به آنکه «بخل» و «شُحّ» بسیار به یکدیگر نزدیک هستنند به گونه ای که در قرآن کریم هر کجا لفظ «شُحّ» ذکر شده باشد در تر جمهی آن از «بخل» استفاده میشود. قرآن کریم در سورهی نساء آیهی ۱۲۸ میفرماید:« أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ » یعنی « در وجود انسان ها شُحّ حاضر است»[۱] به این معنی که صفت بخل در وجود انسان غایب نیست. بنا بر این به جاست تا گفتاری پیرامون تفاوت این دو داشته باشیم.
گفتار لغویین پیرامون بخل و شح
۱ـ در کتاب کلیات ابی البقا [۲] در ابتدا مصنف این کتاب میفرماید:« اَلبُخلُ هُوَ نَفسُ المَنعِ » یعنی« بخل صرف خودداری کردن است» که به این تعریف نیز دو اشکالی [۳] که گذشت وارد است. سپس مصنف در ادامه مینویسد:« وَ الشُحُّ: اَلحالةُ النَفسانِيَّة الَّتِى تَقتَضِيذلِكَ المَنع» یعنی:« شُحّ حالتی درونی است که اثرش خودداری کردنِ در عمل است».
بنابر این نظر ایشان این است که منعِ در مقام عمل را بخل گویند ولی ریشهی اخلاقی آن را که در روحیهی انسان قرار دارد شحّ مینامند. البته با توجه به آنچه که قبلا نیز اشاره شد این نظریه صحیح نیست زیرا بخل یک صفت درونی و روحی است و آن منعی که در عمل از شخصی دیده میشود اثر و نتیجهیآن روحیه و صفت درونی میباشد. لذا بخل و شحّ هر دو در درون انسان قرار دارند.
۲ـ در کتاب مصباح اللغه که سابقا تعریف بخل را از آن ذکر کردیم؛ در دو جا بحث شح را مطرح میکند. یکجا در بحث بخل که ایشان با اضافاتی به بحث شحّ اشاره میکند و بار دیگر در قسمت حرف «شین» به تعریف شح را مطرح مینمایندو میفرماید:« اَلشُحُّ اَلبُخل». با توجه به این بیان، نظر مصنف این کتاب بر آن است که شح و بخل هر دو یک معنا بیشتر ندارد .
۳ـ در کتاب مقاییس اللغه شح را همان منع میداند ولی منعی که با حرص توأم باشد. بر این اساس معنای بخل یا بدون حرص لحاظ میشود و یا اعم از وجود و عدم حرص؛ یعنی به صورت لابشرط میباشد به این بیان که بخل معنای وسیعی را شامل میشود که در آن معنی ممکن است حرص باشد و ممکن است حرص نباشد. و لذا بخل شامل کسانی میشود که حالت و صفت درونی آنها منع دیگران از نعمتی باشد. و اگر بخواهیم این حالت را در مورد کسی که بخل در آن به شدت رسیده است و حریص بر خود داری و منع می باشد بیان کنیم آنجا از کلمهی شح استفاده خواهیم نمود.
ایشان به عنوان مثال میفرماید: هنگامی که دو نفر منازعهی خاصی دارند به گونه ای که هر دو حریص بر آنند که شخصا نعمتی را کسب کنند و نفر دیگر را کاملا محروم سازند، عرب از عبارت«تَشاحَّ الرَجُلان عَلی أَمرٍ» استفاده میکند و این تکرار درونی در حرص را با تکرار در لفظ بیان میکند.
همچنین گاهی عرب در زمانی که بخواهد بخلی را بیان کند که همراه تکرار است از عبارت «شَح شَح» استفاده مینماید.
به نگهبان نیز شَح شَح گفته میشود چرا که نگهبان دائما مراقب مکانی خاص است و این تکرار لفظ حاکی از مواظبت دائمی است.
در مورد دیگر عرب لفظ شح شح را در مورد مردی که نسبت به همسرش غیرت دارد به کار میبرد زیرا این فرد دائما نگاه های دیگران را نسبت به همسرش دفع میکند و مانع تصرف بیجا در ناموس خودش میشود.
۴ـ در کتاب فروق اللغه که برای بیان تفاوت کلمات به رشتهی تحریر در آمده است میفرماید:« اَلشُحُّ هُوَالحِرصُ عَلی مَنعِ الخَیرو البُخلُ مَنعُ الحق» یعنی « شح، حرص داشتن بر منع خیر است».
اشکال این تعریف نیز واضحئ است چرا که شح همیشه با منع خیر تقارن ندارد و ممکن است چیزی را منع کند که نه خیر باشد و نه شر، بنا بر این باید کلمهی خیر از این تعریف حذف شود. بر جملهی «منع الحق» نیز همان اشکالات سابق وارد است.
نکته ای که از این تعریف استفاده میشود کلمهی «حرص» است، یعنی شح بر حرص بر بخل اطلاق میشود.
۵ـ در کتاب لسان العرب نیز میفرماید: « قيل: هو البخل مع حِرْصٍ؛ و في الحديث: إٍياكم و الشُّحَّ! الشُّحُّ أَشدُّ البخل، و هو أَبلغ في المنع من البخل؛ و قيل: البخل في أَفراد الأُمور و آحادها، و الشح عام؛ و قيل: البخل بالمال، و الشح بالمال و المعروف»[۴].
اولا ایشان با تعبیر « قیل» به معنای « گفته شده»، از شح با قید «حرص» یاد میکند که این نشانگر عدم جزم مصنف به این معنا است. و سپس میفرماید شح در منع کردن بلیغ تر از بخل است.
نکتهی دیگری که ایشان اضافه میکند و در کتاب های دیگر نیامده است، این است که بخل مربوط به موارد تکی است ولی شح معنای وسیع و کلی تری دارد.
نکتهی سوم اینکه میفرماید:« شح در مورد مال و غیر مال استعمال میشود اما بخل فقط در مورد مال بکار میرود». در حالی که چنین نیست؛ چرا که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در روایتی که در آینده ذکر خواهد شد میفرمایند: «بخیل واقعی کسی است که به دیگران سلام نمیکند» و لفظ بخل را در غیر موارد مالی هم به کار میبرند.
شدت و ضعف بخل در انسان ها
صفت بخل در وجود انسان ها دچار ضعف و شدت است به طوریکه گاهی برخی از افراد نسبت به بذل و بخشش اموال خود به دیگران بخل میورزند. اما عده ای دیگر نسبت به اموال دیگران نیز بخیل اند و با اینکه هیچ ارتباطی به آنها ندارد و چیزی از آنها کم نمیشود باز هم بخشش دیگران را بر نمیتابندکه طبیعتا چنین افرادی در درجهی شدید تری از بخل قرار دارند.
تفاوت بخل و حسادت
موضوع دیگری که در آینده به طور تفصیلی بیان خواهیم نمود تفاوت بخل و حسادت است؛ چرا که هم شخص حسود آرزوی گرفته شدن نعمت دیگران را دارد و هم انسان بخیل میخواهد نعمتی که دارد در اختیار دیگری قرار نگیرد.
تفاوت بسیار درشتی که بین حسادت و بخل وجود دارد و این دو را به طور کامل از یکدیگر جدا میسازد این است که انسان بخیل نمیخواهد چیزی به دیگران عطا کند. پس بخل قبل از دادن نعمت است یعنی هنوز نعمت را به دیگران نداده و قلبا نیز مایل نیست بدهد. در حالی که انسان حسود بعد از اینکه نعمتی را در دیگری میبیند زوال آنرا آرزو میکند و میگوید ای کاش این نعمت از دست او گرفته شود!
به عبارت دیگر صفت بخل در وجود انسان حالت دفعی دارد اما حسادت حالت رفعی دارد؛ یعنی شخص بخیل رسیدن نعمت را دفع میکند و انسان حسود خواهان گرفته شدن و رفع نعمت دیگران است.
گاهی پزشک به بیمار میگوید این واکسن را تزریق کن تا بیمار نشوی! و گاهی هم میگوید این آمپول را بزن تا بیماری از بدنت خارج شود.
به هر حال صفت بخل از صفات مهمی است که انسان را از خداوند دور نگه داشته و مردم را نیز میرنجاند، و شخص بخیل را دور از صفات کمالیه و بهشت نگه میدارد. و در مقابل انسان سخی به خدا نزدیک است، مردم اورا دوست دارند و به بهشت هم نزدیک است و لو مومن نباشد؛ چون خدای متعال صفت سخاوت را دوست میدارد و برای همین انسان سخاوتمند بی ایمان را اگر در جهنم هم وارد سازد او را نمیسوزاند.
امام زمان علیه السلام میفرمایند:« من از خدای خودم حیا میکنم وقتی میبینم مؤمنی برای برادر مؤمنش آرزوی بهشت کرده و میگوید: ای کاش فلانی اهل بهشت شود! اما همین مؤمنِ دعا گو وقتی توانایی مالی دارد به همان دوستش که برایش دعا میکرد نمیخواهد کمک کند».
حضرت میفرمایند این آقا برای بهشتی شدن رفیقش دعا میکرد اگر خودش مالک بهشت بود یقیناً ابخل ( بسیار بخیل تر) بود، ابخل بود، ابخل بود! امام علیه السلام صفت ابخل را سه مرتبه تکرار میفرمایند یعنی حتما در بخشیدن بهشت بخیل تر از مال بود. حالا که صاحب بهشت نیست دعا میکند اما اگر صاحب بهشت بود حتما بیش از این بخل میورزید و نمیخواست وارد بهشت شود.
ما انسان ها تا زمانی که این احادیث را نشنیده ایم سطح درکمان پایین میماند. اما با آشنایی با این احادیث فهممان بالا رفته و چیز هایی را میفهمیم که قبلا نمیفهمیدیم.
آری، اهل بیت علیهم السلام چون خودشان عقل کل هستند کلماتشان نیز باعث رشد عقل ها میشود.
انشاء الله لطف الهی شامل حالمان شده و بتوانیم در جلسهی آینده وارد مباحث عملی شویم.
پی نوشتها:
۱. این نکته بشارتی است برای ما، چرا که از آیه استفاده میشود که بحث بخل برای همهی انسانها فایده دارد چه کسانی که در جلسهی ما حاضرند و چه آن کسانی که در آینده این بحث را خواهند دید . لذا کسی نمی تواند ادعا کند که" این صفت در وجود من نیست"! بنا براین با توجه به این آیهی شریفه، همهی ما باید به فکر معالجهی این صفت باشیم.)
۲. التحقيق، ج۱، ص: ۲۲۵
۳. ۱- منع مربوط به عمل است ولی بخل با روح انسان مرتبط است.2ـ منع اعم از این است که شخص بخیل هم اموال خود را به کسی بذل و بخشش نکند و هم دیگران را از این عمل منع کند.
۴. لسانالعرب ج : ۲ ص : ۴۹۵