زيرساختهاي نظري جهاد اقتصادي و راهكـارهـاي تحقـق عينـي آن
زيرساختهاي نظري جهاد اقتصادي و راهكـارهـاي تحقـق عينـي آن
|
در اين مقاله نگارنده در صدد تبيين مباني اين شعار از منظر فرهنگي و زير ساخت هاي نظري است. زيرا فرمان مقام معظم رهبري مبني بر تدوين چارچوب برنامهاي عملي براي تحقق عيني مقوله جهاد اقتصادي در جامعه است. |
مقدمه
بيتالغزل اين نوشتار با بخشي از پيام نوروزي رهبر معظم انقلاب آغاز ميگردد كه:
از جمله اساسي ترين كارهاي دشمنان ملت ما و كشور ما در مقابله با كشور ما، مسائل اقتصادي است. البته در عرصه فرهنگي هم فعالند، در عرصه سياسي هم فعالند، در عرصه انحصارات علمي هم فعالند، اما در عرصه اقتصادي فعاليت بسيار زيادي دارند. همين تحريم هائي كه دشمنان ملت ايران زمينهسازي كردند يا آن را بر عليه ملت ايران اعمال كردند، به قصد اين بود كه يك ضربه اي بر پيشرفت كشور ما وارد كنند و آن را از اين حركت شتابنده باز بدارند. البته خواسته آنها برآورده نشد و نتوانستند از تحريمهاي آن نتيجه اي را كه انتظار داشتند، بگيرند و تدابير مسئولان و همراهي ملت بر ترفند دشمنان فائق آمد؛ اما دنبال مي كنند، و محور همه اينها به نظر من مسائل اقتصادي است. لذا من اين سال را "سال جهاد اقتصادي " نامگذاري مي كنم و از مسئولان كشور، چه در دولت، چه در مجلس، چه در بخشهاي ديگري كه مربوط به مسائل اقتصادي مي شوند و همچنين از ملت عزيزمان انتظار دارم كه در عرصه اقتصادي با حركت جهادگونه كار كنند، مجاهدت كنند. حركت طبيعي كافي نيست؛ بايد در اين ميدان، حركت جهشي و مجاهدانه داشته باشيم.
بي شك جهاد در مقابل دشمنان در ابعاد مختلف ظهور مي يابد. قبل و پس از پيروزي انقلاب اسلامي ملت فهيم و عزيز ايران در سايه رهبري، در عرصه هاي گوناگوني به انجام وظيفه جهاد پرداختند كه از جمله آنها مي توان به جهاد سياسي در سقوط رژيم پهلوي در بهمن 1357، اشاره نمود. پس از تشكيل حكومت جمهوري اسلامي، امام خميني با مشاهده وضعيت دانشگاه ها از منظر محتوي و رويكردهاي سياسي اجتماعي دستور انقلاب فرهنگي را صادر نمود كه متأسفانه با ساده انگاري آن در لايه هاي رويين توسط عده اي از مسئولين به فراموشي سپرده شد. گرچه بعدها اين ايده در قالب عناوين شبيخون فرهنگي، اسلامي شدن دانشگاهها، جنبش نرم افزاري و توليد علم ديني توسط رهبر انقلاب مطرح گرديد امّا نتيجه علمي آن عدم دستيابي به عمق موضوع گرديد.
در فروردين امسال يكي ديگر از نام گذاري هاي سال به نام جهاد اقتصادي رقم خورد. با توجه به آن گذشت بايد دانست كه جهاد در عرصه هاي سياسي، فرهنگي و اقتصادي بايستي در چارچوب هاي ديني صورت گيرد و آنها را در يك منظومه و به صورت سيستمي ملاحظه نمود. پرداختن به هر يك بدون توجه به ساير ابعاد كاري ابتر و لغو خواهد بود.
با نگاهي به شعار سال ميتوان دريافت كه شعار جهاد اقتصادي جلوه ديگر از شعار سابق مقام معظم رهبري بنام انضباط اقتصادي و اجتماعي است.
در اين مقام نگارنده در صدد تبيين مباني اين شعار از منظر فرهنگي و زير ساخت هاي نظري است. زيرا فرمان مقام معظم رهبري مبني بر تدوين چارچوب برنامهاي عملي براي تحقق عيني مقوله جهاد اقتصادي در جامعه، نگارنده را بر آن داشت تا به ميزان وسع خود گامي در جهت تحقق منويات معظمله برداشته تا از اين طريق خدمتي به نظام اسلاميمان كرده باشد.
الف ـ زير ساخت هاي نظري
=================
آنچه تقديم ميگردد حاصل تحقيقي پيرامون "مباني نظري جهاد اقتصادي در دو نظام الهي و مادي " ميباشد.
اين تحقيق، تنها به منزله برداشتن گام نخست در ارائه "برنامه عملي " اين مقوله است اما بر اين نكته نيز تأكيد ميورزيم كه تحقق عيني اين امر جز به تأملي عميق براي دگرگوني "ساختار فرهنگي " جامعه ممكن نميگردد؛ بحث مزبور در قالب دوبخش "مباني " و "راهكارها " عرضه ميگردد.
قبل از ورود در اصل بحث، ذكر مقدماتي چند ضروري است:
1 ـ براي پيبردن به علل عدم تحقق "جهاد اقتصادي " در جامعه بايد به دنبال "ريشه فرهنگي " قضيه بود و وجود چنين معضلاتي را در عوامل فرهنگي جستجو نمود.
2 ـ آنچه تأثير مستقيمي در كيفيت تحليل از اين امر دارد در واقع به نوع نگرش به مسائل و معضلات فرد و اجتماع برميگردد لذا تأثير دو نوع "نظام تعاريف مادي و الهي " از انسان و جامعه در تحليل محور فوق، روشنتر از آن است كه نياز به استدلال داشته باشد و اگر هم امري نظري و محتاج استدلال قلمداد گردد ظرف اين مقال را مجال آن نباشد.
3 ـ جهاد و اقتصاد به عنوان دو مفهوم متغاير قلمداد ميگردد كه قابل جمع تحت "يك نظام " هستند. لذا هر چند ميتوان مكانيزمهاي مختلفي را براي تحقق آنها در جامعه تصور نمود اما اينگونه نيست كه نتوان آنها را براساس يك "مبنا " اعم از الهي يا مادي استوار كرد. و از همين جاست كه سعي در ارائه روشي جامع براي جمع اين دو امر متفاوت در زير يك چتر شامل خلاصه ميگردد.
4 ـ براي تحقق عيني محور فوق در اجتماع، توجه به دو "ضرورت " مهم لازم است: اول اينكه بايد بساط اين تفكر غلط در ميان خاص و عام برچيده شود كه "كارهاي نظري دراز مدت (در قالب مباحث آكادميك) قابليت اجراء ندارد و يا اگر هم قابل اجراء باشند چون مؤونه زيادي را بخود اختصاص ميدهند لذا به لحاظ اقتصادي و يا سياسي نميتوان مصلحت نظام و جامعه را در اجراي آنها دانست. پس همان به كه مجال اينگونه مباحث را تنها در كلاس درس و بحث بدانيم تا انسانهاي فارغ البال براي گذران اوقات فراغت خود حرفهايي براي گفت و شنيد داشته باشند "!
5 ـ براي ايجاد تحولي فرهنگي در جامعه كه به تبع آن شاهد حضور خوشيمن جهاد اقتصادي در ميان آحاد جامعه باشيم نيازمند ارائه "نظام تعاريف " نويني از روابط و قواعد اجتماعي نظير امنيت، رفاه، آزادي، انضباط و مفاهيمي از اين دست هستيم تا در پرتو آن بتوان تحقق اين محور را براساس نظام ارزشي مبتني بر احكام الهي مدعي شد.
6 ـ اگر بخواهيم اين فرمايش مقام معظم رهبري به يك "برنامه عملي " تبديل شود ناچار از اين هستيم كه حركت را از "مباني " و تحول در زيرساخت جامعه شروع كنيم تا با جريان يافتن مبنايي "واحد " در سه بخش اصلي "سياست، فرهنگ و اقتصاد " جامعه و با بكارگيري برنامهاي عملي و متناسب در اين خصوص بتوان شاهد حاكميت روح جهاد اقتصادي كه شايسته يك جامعه شيعي و انقلابي است باشيم.
حال با عنايت به اين نكات، بحث خود را ابتدائاً از "مباني جهاد اقتصادي " آغاز ميكنيم.
بررسي "زيرساخت هاي نظري جهاد اقتصادي " در دو نظام الهي و مادي
=======================================
اصولاً بحث جهاد اقتصادي را نميتوان جداي از بحث "مبنا " مورد دقت قرار داد. آنچه امروزه اساس الگوي نظام اقتصادي غرب را تشكيل ميدهد چيزي جز "تحريص و تحقير " مادي نيست كه بالطبع انگيزه حركت در انسان را به صورت مادي تعريف كرده و خود مصرف را به عنوان يكي از شاخصههاي قدرت مطرح ميسازد كه در اين صورت قطعاً اسراف و تبذير نيز به عنوان "انگيزه توليد " رخ مينمايد! به تعبير ديگر براساس اين ديدگاه، زماني ميتوان انسان را به كار و توليد ترغيب كرد كه نتيجه آن، توزيع حاصل كار بوده و مصرف افزونتر را در پي داشته باشد. در اين حال انگيزه توليد رشد كرده و چرخه اقتصاد حركتي مضاعف ميگيرد. پس زماني ميتوان انگيزه اقتصادي مردم را به صورت "سازماني " تحريك نمود كه تحريص و تحقير، توأمان با هم اساس كار قرارگيرد؛ يعني هم افراد جامعه نسبت بدنيا تحريص شده و هم مصرف آنها طبقاتي گردد تا با تحقير يك طبقه در مقابل طبقه ديگر، انگيزه كار در تمامي طبقات رشد كرده و بدينسان حركت دائمالتزايد اقتصادي در جريان باشد. حال آيا ميتوان در چنين نظامي كه مصرف به عنوان يكي از شاخصههاي قدرت است انتظار اسراف و تبذير را نداشت؟! آيا در جايي كه اسراف به عنوان انگيزه توليد قلمداد ميگردد ميتوان با چنين پديدهاي به مبارزه برخواست؟!
نظامي كه در آن حرص است طبعاً محروميت هم توسعه مييابد. به تعبير بهتر فقر مرتباً تعريف جديدي پيدا ميكند. در اين تعريف، تحريكاتي كه از سوي عناصر اجرائي و سردمداران حكومت ايجاد ميشود بگونهاي است كه هر طبقه بصورت روزافزون حريصتر شده و فاصله هر يك از آحاد جامعه با آرزوهاي ريز و درشتشان بيشتر ميشود. اين وضعيت منجر به تحرك مادي افراد براي رسيدن به آنچه در ذهن خود كمال ميپندارند ميگردد. لذا صحيح است كه مكانيزم تسلط برانگيزش عمومي و توسعه آنرا در يك نظام مادي، تحريك روزافزون و القاء روحيه آزمندي در تكتك افراد جامعه بدانيم.
قطعاً اين نوع تحريكات و القائات، نيازمند نوعي خاص از "ارتباط " است كه امروزه طراحان و نظريهپردازان جوامع، به كمتر از سطح "اتوماسيون " براي انواع ارتباطات صنعتي، اطلاعاتي و... رضايت نميدهند. از اينرو ايشان قائلند اگر بناست تحريص اجتماعي، اساس تحريك رواني مردم باشد بايد بتوان در صورت ضرورت سريعاً مدل تحريص را تغيير داد و مردم را به انواع جديدي از تلذذات ما دي مشغول كرد. آيا اگر مركزي همچون راديو و تلويزيون مجهز به كامپيوتر نباشد ميتواند از يك تصوير (همچون وارد شدن توپ در يك دروازه) و از زاواياي گوناگون، تصاويري متفاوت ارائه دهد؟ اگر قرار بود همين عمل را بصورت مكانيكي و يا دستي انجام دهند قطعاً زمان و هزينه زيادي بايد صرف ميگرديد تا همان تصاوير با كيفيتي پائينتر ارائه گردد بنابراين امروزه از كامپيوتر بعنوان يكي از مصاديق وسايل ارتباطي آنهم به شكل اتوماسيون ميتوان استفاده كرد و از اين طريق در قوه واهمه افراد تصرف نمود.
امروزه در نظام پيچيده ارتباطي مادي، اساس كار بر توسعه ارتباطات اعم از يك شكل ساده ارتباطي تا انواع ارتباطاتي كه در ترمينالهاي اقتصادي، فرهنگي، خبري و سياسي مطرح است قرار ميگيرد. با اين وصف سرعت ارتباط و توسعه مقياس آن، ضرورت حياتي پيدا ميكند چون اصولاً اين نوع توسعه همچون دارا بودن قدرت نظامي، نقش مهمي در توسعه اقتصادي و اجتماعي بازي ميكند!
البته ما نيز قائل به ضرورت توسعه ارتباطات در يك جامعه اسلامي ميباشيم اما اينكه كيفيت، مكانيزم و موضوعات اين توسعه الزاماً به همان شيوه و در قالب همان موضوعاتي باشند كه امروزه در تمدن مادي دنبال ميشوند با كساني كه قائل به چنين نظريهاي هستند مخالفيم.
به نظر ميرسد سياست "حذف يارانه " (سوبسيد) نيز در همين راستا قابل توجيه است. چرا كه معتقدين به چنين سياستي گمان ميكنند اگر سياست دولت همواره بر پرداخت يارانه به افراد كم درآمد جامعه باشد ديگر معنا ندارد كه چنين قشري كه اتفاقاً اكثريت جامعه را نيز تشكيل ميدهند انگيزهاي براي توليد، تحصيل و سازندگي داشته باشند چرا كه ميدانند بالاخره دولت حاكم بنحوي آنها را تأمين ميكند. لذا ناچار از حذف آن هستيم تا مصرف به صورت طبقاتي درآمده و تحقير و تحريص توأماً بوجود آيد و به دنبال آنها امكان تحريك ايشان به فعاليت بيشتر فراهم گردد! اخيراً برخي از نظريه پردازان غربي در يكي از تزهاي مديريتي خود چنين آوردهاند كه يكي از علل اساسي پائين آمدن كارآيي كارگران و كارمندان اروپايي را بايد در وجود "امنيت شغلي " كه به صورتي افراطي درآمده است دانست چرا كه وقتي فرد احساس كند كه به لحاظ مادي كاملاً تأمين شده است و در صورت اخراج از كار ميتواند با بيمه بيكاري و... گذران عمر كند چرا بايد خود را ملزم به انجام مطلوب وظائف محوله بداند؟!
با توجه به مطالب پيشين طراحي الگوي عملي "توليد و توزيع و مصرف " بايد منطبق بر ديدگاه ما نسبت به انسان و نيازهاي او باشد. از اينرو نميتوان از سويي جايگاه او را تا مقام "خلافت الهي " ارتقاء و از ديگر سو با اتخاذ تدابيري نسنجيده او را تا حد يك مصرفكننده صرف تنزل داد. مسلماً عدم انطباق "الگو " با "مبنا " علاوه بر اينكه امري نامطلوب بشمار ميرود اصولاً به لحاظ عملي نيز قابل تحقق نبوده و نتايج زيانبار خود را بر آحاد جامعه تحميل خواهد نمود. چرا كه اولاً توفيق الگوي نظام غير در جامعه ما مبتني بر پرورش انسان متناسب با آن اهداف است كه چنين قدرتي را نميتوان در هيچكس جز اولياء معصوم الهي كه محور تكوّن تاريخند يافت. لذا حتماً نميتوان جامعهاي شيعي مثل جامعه خود را آن چنانكه نظام ماديت، طالب آن است ساخت. و هيچ يك از الگوهاي تجربه شده در نظامهاي الحادي را به صورت موفق در اينجا پياده كرد.
ثانياً اگر هم چنين الگوهايي موفق باشند به هر ميزان كه به آن الگوها براي توسعه جامعه خود تمسك جسته و به شاخصههاي بينالمللي در امر توسعه نزديكتر شويم به همان ميزان در جوهره ماديت منحل گرديده، ايمان و فكر و رفتار افراد جامعه را به لوث پرستش دنيا آلوده كرده و از شاخصههاي توسعه الهي دور شدهايم. طبيعي است در چنين حالتي آن نظامي كه ميخواهد دنيا را تحت تأثير قرار دهد قطعاً نظام اسلامي ما نخواهد بود چرا كه ناخواسته به صورت قمري از اقمار نظام الحادي در آمده است.
عوامل زيادي در پيدايش موضوع جهاد اقتصادي مؤثرند كه براساس مبناي مختار، همگي در قالب عوامل مختلف "سياسي، فرهنگي و اقتصادي " ميگنجند. البته تمامي اين عوامل بنوبه خود قابل تبديل به شاخصههاي خردتري هستند. اما مهم اين است كه ما بتوانيم كار را از يك "مبنا " شروع و با يك "برنامه " ادامه دهيم. متأسفانه كساني كه در مورد اين مقوله به بحث پرداختهاند نوعاً به بررسي شاخصههاي خرد همچون عوامل مديريتي (اعم از عوامل فرهنگي، اقتصادي و غير آن) و يا مسئله ارتباطات و... اكتفاء كرده و نقش اين عوامل خرد را در پيدايش، توسعه و يا تضييق دايره جهاد اقتصادي مورد دقت قرار دادهاند؛ غافل از آنكه قبل از طرح چنين بحثهايي، ضرورت داشت از مباني حاكم بر اين عوامل سخن گويند و با تنقيح زير ساخت اصلي آنها خود و ديگران را به قضاوتي صحيح دراين باب رهنمون سازند.
مسلم است كه "هدف " و "مبنا " همان ضابط و شاخص تعيين روابط هستند كه براساس آنها ميتوان چارچوب برنامههاي "خرد، كلان و توسعه " را پيريزي نمود. از اينرو هر كدام از دو نوع انگيزه مادي يا الهي اگر قرار باشد به صورت آثار عيني متبلور شوند محتاج برنامه خاص خود هستند لذا نميتوان هر دو نوع انگيزه را با برنامهاي واحد محقق كرد چرا كه در اين صورت بخاطر تناقض دائمي بين خاستگاه آنها حتماً بايد شاهد تشتت روحي و تنش عملي در ميان افراد جامعه باشيم.
خوشبختانه بخاطر سابقه تاريخي "تشيع " در جامعه ايران، شاهد حضور جهاد اقتصادي در روح افراد جامعه بودهايم ولي مهم اين است كه اگر اين انقلاب روحي (و در واقع سياسي) تبديل به يك انقلاب فكري و فرهنگي نشود نميتوان انتظار تبديل چنين انگيزه مقدسي را به برنامه متناسب با آن داشت. به تعبير بهتر چون واسطه بين انقلاب سياسي (تغيير تمايلات) با انقلاب اقتصادي (تغيير آثار و رفتار) همان انقلاب فرهنگي (تغيير ادراكات) ميباشد لذا اگر تحول فكري متناسب با دو انقلاب مزبور صورت نپذيرد بدون ترديد انقلاب سياسي نيز كه در بهمن 57 صورت پذيرفت تداوم نخواهد يافت. در اين صورت به هر ميزاني كه انقلاب فرهنگي واقعي صورت پذيرد به همان ميزان نيز انقلاب سياسي در تداوم راه خود موفق خواهد بود. اكنون در جامعه ما، هم وجدان انقلابي ايجاد شده است و هم در پرتو تبديلش به وجدانكاري كارهاي بسيار بزرگي صورت گرفته است كه اگر چنين انگيزه انقلابي وجود نداشت و يا قرار بود انگيزهاي مادي جايگزين آن شود قطعاً وجود چنين بركاتي را شاهد نبوديم. اما نكته مهم اينجاست كه اگر قرار باشد وجدان انقلابي در جامعه ما تداوم يابد و تا حد برنامهريزي توسعه اقتصادي جامعه پيش رفته و در نهايت، جهاد اقتصادي متناسب با چنين برنامهاي نيز ايجاد گردد بايد انقلاب فرهنگي هماهنگ با آن صورت گيرد والاّ چنين انگيزهاي هيچگاه به مرحله برنامهريزي و تحقق عمل اجتماعي متناسب با خود نميرسد.
اما آنچه كه بايد در هر نوع برنامهريزي مد نظر قرارگيرد عدم غفلت از "جهت " كلي حاكم بر برنامه است چرا كه براي حركت بطرف مقصد، مستلزم شناخت وضعيت موجود و مقدورات و موانع عيني، وضعيت مطلوب و بالاخره طريق انتقال از وضعيت اول به وضعيت بعدي هستيم. حال اگر از جهت حاكم بر هر كدام از برنامههاي متناسب با اين مقاطع، غفلت شده و در هر مقطعي هدفي خاص، چارچوب برنامه را مشخص نمايد مسلماً در عمل دچار سردرگمي و حيرت شده و راه بجايي نخواهيم برد. بنابراين تمامي برنامههاي كوتاه مدت، ميان مدت و دراز مدت ما بايد براساس يك مبنا، يك هدف و يك روش، طراحي و به مرحله عمل در آيد. هر چند كه مقدورات ما در برنامهريزي كوتاه مدت، محدودتر و دايره تصرفاتمان كوچكتر است اما مهم اين است كه همواره بايد حافظ "جهت " بود و لحظهاي از آن غفلت نكرد. پس اگر جهت برنامهريزي جامعه همسو با هدف نظام سرمايهداري بود حتماً "توسعه استكبار " را به دنبال خواهد داشت كه بالطبع نميتواند موجد "وجدانكاري انقلابي باشد كه لازمه درگيري با نظام استكبار در هر سه بعد سياسي، فرهنگي و اقتصادي است.
ممكن است گفته شود هر چند كه به لحاظ تئوريك، مطلب فوق قابل پذيرش است اما وقتي كه در صحنه عينيت وارد ميشويم مجبور به تغيير رويه و اتخاذ شيوهاي متفاوت با آنچه در مقام نظر پذيرفته بوديم ميشويم. مثلاً اكنون در جامعه ما وضع بگونهاي است كه نه ميتوان كار برنامه و برنامهريزي را كنار گذاشت و شاهدي خاموش بر اختلال نظام بود و نه فعلاً الگوي كاملي براي طراحي و اجراي برنامههاي سه گانه كوتاه مدت، ميان مدت و دراز مدت كه مبتني بر وحي باشد در اختيار داريم. لذا ناچار از تمسك به الگوهاي تجربه شده كشورهاي ديگر (لااقل در كوتاه مدت و يا ميان مدت) هستيم تا بتوان تا زمان تدوين كامل الگوي متخذ از قرآن و سنت، به رتق و فتق امور پرداخته و از ركود حركت انقلاب مانع شد.
در جواب به اين اشكال بايد دانست اتفاقاً آنچه در جامعه ما و در ميان صاحبنظران وجود دارد نه تنها اختلاف در اتخاذ شيوههاي عملي است بلكه در خصوص آن موضع تئوريك نيز اختلاف نظر شديدي وجود دارد. واقعيت آن است كه اصولاً اختلاف برداشت در شاخصههايي نظير شاخصه جهاد اقتصادي و... ناشي از اختلافي ريشهاي و زيربنايي است كه نمود آن را در ارائه نظرات متفاوت در خصوص شاخصهها و يا اصول برنامههاي عملي شاهديم. لذا اگر ميبينيم عدهاي براي تقويت جهاد اقتصادي در جامعه از شيوههاي مجربي چون اختصاص پاداش اقتصادي براي توليد كنندگان عرصه اقتصاد و يا ... نام برده و به آنها تمسك ميجويند بايد ريشه چنين تفكراتي را در مبناي نظري مورد پذيرش ايشان جستجو كرد.
بنظر ميرسد در يك مرحله، منشأ چنين موضعگيري ناقصي را بايد در مرزبندي بين دو حيطه مربوط به "انگيزههاي اسلامي " با "برنامه توسعه " دانست كه چون قادر به جمع بين اين دو مسئله نيستند لذا براي هر كدام يك حوزه جداگانه قائل ميشوند. البته قول به چنين انفكاكي بنوبه خود ريشه در اعتقاد به جدايي "دين " از "علم " دارد كه قرنها به عنوان مدلي ناقص مورد استفاده نظريهپردازان شرق و غرب بوده است. اما ما چنين بينشي را كه براي تلاشهايي چون برنامهريزي و طراحي الگو، ارزشي علمي قائل ميشود و دين را از ورود در اين وادي برحذر داشته و آنرا در عرض علم پذيرا ميشود باطل ميدانيم.
به تعبير ديگر اين نگرش، قائل به انفكاك كامل و دائمي دو حوزه مربوط به دين از طرفي و عقل و حس از طرف ديگر ميباشد كه بالطبع منجر به تفويض بخشي از امور به عقل و حس بشري شده و دين را از دخالت در آن منع ميكند لذا حكم جواز اخذ الگو از هر كسي و از هر جايي را براي خود صادر مينمايد. حال تمام كلام در اينجا همين است كه اگر ما قائل به چنين جوازي شويم حتماً در اتخاذ شيوه و يا طراحي انواع برنامهها اعم از كوتاه مدت و يا دراز مدت نيز از الگوهايي كه هيچ تلائمي با نظام حساسيت حاكم بر جامعه ندارد بهره خواهيم برد. لذا چرا ما را از انكار صحت چنين برنامههايي برحذر داشته و بطور مطلق از جهتگيري صحيح حاكم بر آنها دفاع مينمايند در حالي كه نگرش مزبور از ريشه، محكوم به بطلان و زوال است؟!
پس اين تصور صحيح نيست كه چون كار كوتاه مدت، مجالي براي عرض اندام ندارد لذا ميتوان از هر الگويي براي طراحي آن بهره جست اما براي برنامههاي دراز مدت حتماً بايد از الگوهاي متناسب با آرمانهاي جامعه استفاده كرد! مسلماً چنين بينشي قابل دفاع نيست. مثلاً اگر گروههايي چون جبهه ملي و يا ليبراليستها بخواهند براي ايجاد جهاد اقتصادي در جامعه ما برنامه كوتاه مدتي ارائه دهند حتماً مسيري را كه براي رسيدن به چنين برنامهاي قرار ميدهند غير از آن چيزي است كه هم اكنون وجود دارد و يا بايد باشد چرا كه آنها ارزشهاي انقلاب و اسلام را قيد برنامه خود نميدانند. همچنين اگر كسي توهّم كند كه مباني نظام سرمايهداري و يا الگوي اقتصاد آزاد هيچگونه تنافي و غيريتي نسبت به نظام اقتصاد اسلامي ندارد و اگر هم تغايري به چشم بخورد قابل اغماض است حتماً در كوتاه مدت، برنامه ديگري را براي اجراء ارائه ميدهد چرا كه همين اعتقاد، زاويه نگرشي را براي او ايجاد كرده است كه در زير بنا و روبنا با ما هم آوا نباشد. اما اگر سياست كلي خود را جريان انقلاب فرهنگي در جميع جهات قرار دهيم بايد برنامه كوتاه مدت و درازمدت خود را نيز هماهنگ با همين استراتژي فرهنگي طراحي نماييم لذا نميتوان در كوتاهمدت بگونهاي متغاير (بلكه متناقض) با برنامه نهايي خود عمل نمود. پس ميپذيريم كه سازماندهي مقدورات موجود جامعه در كوتاه مدت امري ضروري است اما اين نوع سازماندهي بخاطر اختلاف در سياستگذاريهاي كلان جامعه متفاوت ميشود.
سه نگرش مربوط به رابطه بين ارزشهاي اسلامي و الگوهاي موجود
======================================
اصولاً تحقق عيني جهاد اقتصادي بايد بدوراز الگوبرداري از روش موجود جهاني باشد. براين اساس در اينجا مناسب است به رابطه بين "ارزشهاي اسلامي " با "الگوها و علوم موجود " اشارهاي گذرا بشود.
اصولاً سه نوع نگرش متفاوت در اين رابطه وجود دارد:
عدهاي معتقدند كه ارزشهاي انقلاب و اسلام جداي از استفاده از علوم و تكنولوژي مطرح است و اصولاً ربطي به هم ندارند لذا حوزه هر يك جداي از حوزه ديگري است. برخي نيز عقيده دارند كه به راحتي ميتوان در عين حفظ ارزشها از علوم موجود بهره جست. و بالاخره كساني ميگويند براي حفظ و توسعه ارزشهاي الهي در شكل مطلوب آن ناچار از تحول در معادلات علمي بوده و براي تحقق چنين امري وجود يك انقلاب فرهنگي، اجتناب ناپذير است.
حال هر كدام از اين سه بينش قطعاً در تدوين و طراحي برنامههاي كوتاهمدت ، ميانمدت و درازمدت جامعه تأثير گذاشته و هر كدام نوعي برنامه خاص را ارائه ميدهد. لذا نميتوان گفت كه در كوتاه مدت، تنها يك راه وجود دارد و گريزي از آن نيست! چرا كه چنين انتخابي نسبت به اين رويه مشخص در كوتاه مدت، مربوط به يكي از سه بينش مزبور است كه در صورت تغيير در ديدگاه خود ناچار از تغيير گزينش بوده و بايد برنامه ديگري را براي عملي ساختن آرمانهاي خود در جامعه انتخاب و طراحي نماييم.
از اينرو آنچه كه به عنوان مباحث تئوريك (و مشخصاً با عنوان مباني) طرح ميشود صرفاً بحثي نظري كه قابليت تبديل شدن به برنامه را نداشته و در حد گفت و شنيد محافل علمي باشد نيست بلكه از ابتداء در صدد بيان "مباني برنامهريزي " بودهايم كه براساس آن بتوان هر سه نوع برنامه را پايهريزي نماييم. هرچند كه معترفيم آنچه گذشت در مقام بحث از روش تبديل مبنا به الگو نبوده است اما مدعي هستيم كه چنين مبنايي قابليت چنان تبديلي را داشته و در هر مرحلهاي ميتوان الگوي متناسب با آنرا طراحي كرد.
لزوم "مجموعهنگري " در امر برنامهريزي
======================
شايان ذكر است زماني ميتوان از مبناي پذيرفته شده به شكل مطلوب استفاده كرد و آنرا در تمامي وضعيّتها (اعم از موجود يا مطلوب) جريان داد كه از قدرت "مجموعهنگري " در تعيين سياستها و برنامه برخوردار باشيم. لذا نميتوان ضرورت ايجاد روحيه "تعاون اجتماعي " در جامعه را امري تمام فرض نمود اما از "قيد " الهي يا الحادي بودن آن غفلت كرد. به تعبير بهتر تعاون، يا تعاون بر "اثم " است و يا تعاون بر "برّ ". حال اگر تنها از تعاون، ضرورت ايجاد آن در جامعه و تبديل نمودن تمايلات متفرّدانه حاكم بر افراد به روحيهاي اجتماعي و سازماني سخن گفتيم اما قيد اصلي آن را لحاظ نكرديم در واقع به بينش انتزاعي و تجريدي دچار شدهايم كه حتماً ما را در گزينش و طراحي بهترين برنامه با موفقيت روبرو نخواهد كرد. اگر كسي مدعي شود كه آهن ساختمان همان فرمولي را دارد كه آهن خون دارد آيا جاي تعجب ندارد؟! پس همانطور است تعاون بر اثم و تعاون بر برّ. لذا نميتوان هر يك را به صرف اشتراك صوري در لفظ، محكوم به يك فرمول، يك معادله و يا يك برنامه دانست.
البته ميپذيريم كه در جامعه امروز ما معضل غلبه خواستهاي فردي بر تمايلات اجتماعي در بسياري از امور وجود دارد اما براستي چگونه ميتوان آن را مرتفع ساخت؟
اصولاً چه تعريفي از فرد، جامعه و سازمان داريم و از چه طريقي ميتوان روحيه فردي را به روحيه سازماني تبديل كرد؟
آيا اصلاً سازماني را كه ما مدعي ضرورت آن هستيم به معني وطن و خاك است و يا به معني "امت اسلامي "؟
اگر معناي دوم را پذيرفتيم بالطبع روابط، انگيزهها و نحوه ارتباط در آن غير از صورت اول خواهد بود. آيا ما نيز همچون آمريكا در صدد ايجاد سازماني جهاني مثل سازمان ملل هستيم تا در سايه آن بتوان اتحاد ملل جهان را سازماندهي نمود؟! مسلماً خير! پس به محض آنكه از سازمان امم اسلامي و در يك رتبه بالاتر، از سازمان امم توحيدي و الهي كه جز خدا را نميپرستند صحبت ميكنيم بايد به فكر تدوين يك قانون اساسي متناسب با اين آرمان (البته غير از آنچه هم اكنون به عنوان منشور سازمان ملل مطرح است) باشيم كه در آن مذهب ولامذهب در كنار يكديگر قرار نگيرند. لذا اگر هم بحث از ساماندهي مردم و ضرورت آن ميكنيم بايد منظور خود را دقيقاً مشخص نماييم. اگر آن را به معني ايجاد انگيزه طرفداري از حكومت اسلامي ميگيريم در واقع معتقد به ايجاد انگيزه اقتدار اجتماعي اسلام و غلبه آن بر انگيزه جلب منافع شخصي هستيم كه بالطبع مكانيزم خاص خود را طلب ميكند؛ يعني غير از آنچه كه قرار است انگيزه خودخواهي در شكل اجتماعي آن را بر انگيزه دفاع از منافع شخصي غلبه دهد. پس براي هر كدام از تعاريف، ارائه يك مكانيزم خاص نيز ضروري است.
هر چند كه اينك بحث در مورد شيوه جريان دادن وحي در معادلات و به تبع، تبيين معادلات اسلامي نيست اما بر اين نكته اصرار داريم كه اتخاذ هر بينشي تأثير تام بر گزينش و تدوين برنامهها داشته و حتماً بر موضعگيري عيني ما مؤثر خواهد بود. چه اينكه وقتي كه ادعاي پياده كردن مدل "تعاون " غربي را در جامعه اسلامي خود داريم گواه بر اين است كه هنوز "جهتدار بودن " مفهوم تعاون را نپذيرفتهايم. و يا اگر تعاون را در هر نظامي به معناي برتري دادن ديگري بر خود و يا همكاري سازماني با ديگران معنا ميكنيم نشاندهنده برخورد انتزاعي با اين مقوله است.
آيا براستي "عشق الهي " را به ايثار تبديل كردن، همان معنايي را دارد كه تبديل "عشق مادي " به ايثار دارد؟! آيا بر هر كدام ميتوان نام تعاون گذاشت و با غفلت از قيد اصلي آن هر يك را قابل اجراء در هر نظامي دانست؟! آيا ايثار يك رزمنده مسلمان كه در عين تشنگي، آب را به ديگري ميدهد تا مصداق اين آيات شريف باشد كه: "ويؤثرون علي انفسهم ولو كان بهم خصاصة " و "يحبّون الطعام علي حبّه مسكيناً و يتيماً و اسيراً " و يا "انّا نخاف من ربّنا يوماً عبوساً قمطريراً " را مثل ايثار يك سرباز آلماني در عين غلظت مادي و الحاديش ميدانيم؟! آيا آن ايثار ناشي از چنان حب و خوفي مثل از جانگذشتگي آن سرباز مادي است كه احياناً برروي مين ميرود و كشته ميشود؟!
آسيبشناسي عدم حاكميت ارزشهاي انقلابي بر برنامههاي موجود توسعه
==========================================
مناسب است در اينجا تأملي در مورد علت عدم جريان كامل ارزشهاي انقلابي در برنامههاي اول و دوم توسعه داشته و مشكل را از زاويهاي ديگر مورد دقت قرار دهيم.
قبل از پاسخ به اين سؤال بايد ديد كه جايگاه "عقل " كجاست و محدوده تمسك بدان چگونه است؟ آيا عقل ميتواند در كنار وحي به عنوان منبع مستقل شناخت مطرح گردد، يا بايد در طول آن و به عنوان تابعي از وحي عمل كند؟ گاهي تعريف بگونهاي است كه لازمه اوليه آن عدم جريان ارزشها در برنامه است. اگر از يكسو قائل به تبعيت تفكر و منش خود، از تفكر و رفتار انبياء الهي بوده و از ديگر سو باطن تعقل خود را تولي به ايشان قرار نداده و "عقل " را يكي از منابع مستقل شناخت بدانيم كه داراي مبادي و روش خاصي براي خود ميباشد فكر ميكنيد چنين تناقضي در قول و فعل، منجر به چه معضلي ميگردد؟ ممكن است اين افراد جواب دهند عقل را ميتوان براساس دستور انبياء بكار بست و از اين طريق وحي را جاري ساخت؛ اما براستي چگونه؟! آيا غير از اين است كه اگر بخواهند عقل را براساس اين دستورات بكار گيرند بايد از اين مدعا كه "عقل، يكي از منابع شناخت است و خود داراي مبادي و روش بديهي است " دست برداشت؟ زيرا به محض آنكه بداهت مبادي و روش عقلي را ادعا نمودند در واقع پذيرفتهاند كه عقل هم مستقلاً ميفهمد! لذا زماني كه ميخواهند آن را با شرع و وحي هماهنگ كنند بالاجبار آنها را كنار هم گذاشته و قائل ميشوند برهان و قرآن يكي است! به تعبير بهتر وقتي كه بحث از ديني شدن برنامه و يا ديني شدن فلسفه ميكنند چنين استدلال ميآورند كه چون اسلام، علم را ميپذيرد پس مجازيم كه به صورت علمي برنامهريزي كنيم! و يا چون اسلام، عقل را تأييد كرده است لذا تا هر جا كه برهان رفت و هر چه را كه اثبات كند اشكالي پيش نميآيد چرا كه آن فلسفه را اسلام امضاء كرده است! يعني علت اسلامي بودن فلسفه اين است كه اسلام با عقل، مخالف نيست و عقل هم هر كجا كه از مبادي صحيحي شروع كرده و در روش هم به خطا نرود بگونهاي كه شكل قياس، "شكل اول " بوده و از بديهيات، آن هم "اوليات " آغاز كند كافي است كه مورد تأييد قرآن قرار گيرد. اما حقيقت اين است كه چنين روشي در فلسفه، روش تعبد به وحي نيست. از اينرو همين اختلاف در اين مقام بمثابه بروز اختلاف در اولين بيان فلسفي است كه حتماً تأثير خود را در بعد نظري و كيفيت تمسك به شيوههاي عملي خواهد گذاشت.
بيان ديگر استدلال اين گروه چنين است كه حجت الهي بدو صورت ظاهري و باطني است كه نوع باطني آن همان عقل است كه قوه مدرك كليات بوده و داراي روش و مبادي بديهي است. حال عين همين كلام نيز در عرفان و مكاشفات ميآيد به اين صورت كه وقتي مكاشفهاي بر قلب واقع ميشود حقايق عالم بر آن منكشف ميگردد اما چون حقايق، تعدد بردار نيست لذا ميتوان در نهايت چنين نتيجه گرفت كه پس "عرفان و قرآن و برهان " يكي است! پس ميبينيم كه قائلين به چنين ديدگاهي مجبورند هماهنگي اين حقايق را به اين صورت تعريف كنند كه در واقع عرفان و برهان اموري مستقل هستند كه در عرض قرآن و وحي مطرح ميشوند اما عاملي كه هماهنگ كننده اين سه بناست در واقع كسي است كه از خارج بر آنها احاطه داشته و بر تمامي معادلات هستي حاكم است. به تعبير ديگر خداوند متعال، عقل و قلب و وحي را به صورت هماهنگ خلق نموده زيرا همان خدايي كه وحي را آفريده، كسي است كه عقل و قلب را نيز خلق كرده و به انسان، بديهيات و مكاشفات را ارزاني داشته است. لذا اگر كسي عقل خود را براساس همان روش بديهي بكار گيرد ميتواند آن را با همان وحياي كه مخلوق ديگر خداوند است يكسان و هماهنگ كند.
اما آنچه ميگوييم در واقع تعريف ديگري است كه از "هماهنگي " ارائه داده و در آن "اختيار " را دخيل ميدانيم بگونهاي كه همواره جوهره چنين واقعيتي را ميتوان در عقل و برهان و يا قلب و عرفان بوضوح ديد هر چند كه در عين حال منكر فطرت سليم نيز نيستيم. با اين وصف، شكلگيري اختيارِ جاري در عقل و قلب اما براساس تولي به وحي بگونهاي كه اصل در جريان آن همين تولي باشد به ميزاني است كه اين تولي جريان دارد كه به تبع آن، "حجيت " ادراكات و يا مكاشفات قابل دفاع خواهد بود. لذا ما برخلاف معتقدين به ديدگاه اول، قائل به "برابري " اين حقايق نيستيم بلكه بحث از ميزان حجيت (به تبع ميزان تولي نسبت به وحي) ميكنيم؛ همچنانكه در باب "فقه " نيز همگي بر ملاك حجيت، اعتراف و عنايت دارند در "فلسفه " نيز بايد بر همين شيوه سلوك كرد و هماهنگي آن سه امر را بدين صورت تمام نمود.
از آنچه گذشت معلوم شد كه كلاً دو روش براي هماهنگ سازي وجود دارد كه بالطبع دو ديدگاه مختلف فلسفي نيز مطرح ميشود.
حال به همان سؤال برميگرديم كه اشكال كار برنامه توسعه كشور در كجاست كه نميتوان مدعي حاكميت روح "تعبد به وحي " بر آن شد؟ مسلماً قائل نيستيم كه هم اكنون با اجراي برنامه، خلاف شرعي صورت ميگيرد. بلكه تمامي اشكال را متوجه "مبناي " حاكم بر برنامه ميدانيم؛ يعني اين برنامهها مبتني بر بينشي است كه باعث قرباني شدن تدريجي ارزشهاي انقلاب ميشود چرا كه اصولاً چنين ديدگاهي قائل به ضرورت جريان اين ارزشها در موضعگيريهاي خرد و كلان نظام نبوده و اموري همچون برنامهريزي را غير مرتبط با دين ميداند لذا معتقدند اين امور ربطي به اسلام و غير اسلام ندارد! غافل از آنكه همين اعتقاد به عدم ربط، از يكسو باعث طراحي يك برنامه مستقل و بيگانه ميشود و از ديگر سو بخاطر انتظارات جامعه از نظام كارشناسي، در صدد هماهنگي جبري آن با مباني انقلاب و اسلام برميآيد كه چون جمع بين اين دو امر ممتنع است لذا همواره شاهد حذف يكي به قيمت بقاي ديگري بوده و خواهيم بود. حال آنكه بديهي است كه تمسك به برنامههاي ناشي از مباني مادي نخواهد توانست ما را در اجراي احكام الهي در جامعه ياري نمايد.
پس اگر بخواهيم اصول انسانشناسي متخذ از وحي را به نظام اجتماعي تبديل نماييم تا از اين رهگذر به پرورش انسان الهي در جامعه خود نائل شويم ناچار از طراحي برنامه متناسب با مباني پذيرفته شده خود هستيم زيرا اگر نتوانيم ميزان تولي خود را به دين بگونهاي رشد دهيم كه براي سازماندهي اجتماعي بر مبناي دين قادر به سازماندهي باشيم طبيعي است كه نتوانيم احكام الهي را در حيات اجتماعي بشر جاري كنيم؛ يعني دين در عينيت، "دينِ حداقل " ميشود كه تنها مختص مناسك فردي بوده و در دراز مدت باعث ميشود كه روابط اجتماعي جامعه از الگوي نظامهاي مادي متأثر شود كه در اين صورت عملاً پرستش فردي خداوند متعال هم ضيق ميشود. بنابراين براي آنكه پرستش خداوند متعال در فرد و جامعه جاري شده و مناسك خداپرستي، مناسك حيات فرد و اجتماع قرار گيرد بايد بتوانيم مباني خود را به نظام اجتماعي تبديل كنيم و اين همان كاري است كه مقام معظم رهبري در بسياري از موارد موضوعاتي را به شوراي عالي انقلاب فرهنگي محول نمودند تا نسبت به پيريزي برنامه هاي فرهنگي و اجتماعي، عنايت لازم را مبذول دارند. اما تحقق اين امور منوط به تحقق انقلاب فرهنگي در جامعه است والاّ تا زماني كه نتوان الگوي جامع نويني را جايگزين الگوي فعلي كرد اين مشكلات كماكان وجود خواهد داشت. چه اينكه اگر اين مبنا را بپذيريم كه اين امور مربوط به دين نبوده بلكه تنها در دايره عقل قابل تعريف است چرا كه شارع در اينگونه مسائل، احكام تأسيسي نداشته و تنها به امضاي الگوها و برنامههاي عملي ميپردازد آنگاه اين حقيقت را هم بايد پذيرفت كه براي طراحي برنامههاي مبتني بر وحي اصولاً نيازي به انقلاب فرهنگي نيست و تنها با استفاده آزاد از دستاوردهاي ديگران و نسخهبرداري از ديگر الگوها ميتوان پاسخگوي نيازهاي مادي و معنوي جامعه بود.
ب ـ راهكارهاي اساسي تحقق عيني جهاد اقتصادي
==============================
براي تحقق عيني جهاد اقتصادي در ابتداي كار ميبايست با ديدي عميق و جستجوگرانه و كارشناسانه نظرات و مطالب ارائه شده از جانب مقام معظم رهبري را تبيين نمود. براي اين امر بايد از خواندن و فهم مطالب با سرعت خاص روزنامهها و كتابهاي معمولي صرفنظر نمود بلكه با اين نگرش كه اين مطالب، نسخههاي شفابخش يك معضل اجتماعي براي جامعه دردمند است بايستي با آن برخورد نمود كه بدنبال آن بايد دارو را خوب شناخت و تهيه نمود و بر اساس نظم و دقت خاص تعيين شده آنرا مصرف نمود. هرگونه بيمبالاتي و بياعتنايي به هر قسمت از آن عوارض و مضرات خاص خود را در پي دارد.
در اين قسمت معناي جهاد اقتصادي را ذكر كرده و سپس اشارهاي به چند راهكار اصلي در اين محور خواهد گرديد.
اقتصاد = ميانهروي، در هر كاري باندازه خرج كردن.
اقتصادي = يكي از رشتههاي علوم اجتماعي است كه در باب كيفيت فعاليت مربوط به دخل و خرج و چگونگي روابط مالي افراد جامعه با يكديگر و اصول و قوانيني كه بر امور مذكور حكومت ميكند و وسايلي كه بايد در عمل با توجه به مقتضيات زمان و مكان اتخاذ شود تا مقتضيات سعادت و ترقي جامعه و رفاه و آسايش افراد آن تأمين گردد، بحث ميكند.
جهاد
واژه "جـهـاد " از ريـشـه "جـَهـْد يا جُهْد " به معناي مشقّت و زحمت و همچنين به معناي توان و ملاقت اسـت و "جـهـاد " و "مـجـاهـده " يـعني به كار بستن توان در دفع دشمن. البته اين كوشش به صورتهاي مختلف انجام ميگيرد، زيرا حمله و هجوم دشمن به شيوه هاي مختلف است و اما لفظ "قتال " به معناي مقابله نظامي و درگيري با دشمن است .
جـهـاد عـلاوه بـر مـعـنـاي لغـوي ، اصـطلاحي شايع در فرهنگ اسلامي است و در تعريفي آن چنين گفته اند:
"اَلْجـَهـادُ شـَرْعـاً بـَذْلَ النَّفـْسِ وَ مـالِ وَالْوسـْعِ فـي اِعـْلاءِ كـَلَمـَةِ اِلاسـْلامِ وَ اِقـامـَةِ شـَعـائِرَ الايمانِ "
مـعـنـاي شـرعـي و اصـطـلاحـي جـهـاد عـبـارت اسـت از نـثـار جـان و مال و توان در راه اعتلاي اسلام و بر پا داشتن شعارهاي ايمان .
جـهـاد چـنـانـچـه از جَهد ـ به فتح جيم ـ باشد، به معني سختي و مشقت است ، و اگر از جُهد ـ به ضم جيم ـ باشد، به معني توان و صرف نيروست .
در اصـطـلاح شـرع و فـقـه اسـلامي بـه ايـثـار جـان و مـال در جـنـگ بـا دشـمـنـان اسـلام به منظور اعتلاي پايگاه اسلام و اقامه شعائر ديني و ايماني اطلاق مي شود
بدين ترتيب "جهاد اقتصادي "، نظم و قاعده داشتن امور و روابط مالي افراد جامعه و همچنين اصول و قوانين حاكم بر آنها براي رسيدن به يك هدف والا ميباشد.
ـ تنوع و مراتب جهاد اقتصادي در جامعه
در اين جا نيز ميتوان تعدد و مراتب "جهاد اقتصادي " در جامعه را به اختصار ذكر نمود.
براي جهاد اقتصادي، ميتوان سه عنوان دولتي، صنفي و فردي ذكر نمود. اين جهاد ميتواند براي سه دسته از افراد جامعه بنامهاي "مديران "، "كارشناسان " و مجريان مطرح باشد. بنابراين ميتوان جدول زير را براي دستهبندي و طبقهبندي جهاد اقتصادي ارائه داد.
بنابراين "جهاد اقتصادي دولتي مديران " بالاترين اهميت و جهاد اقتصادي فردي مجريان " پائينترين اهميت را داراست.
از اين رو معلوم ميشود كه عمل به اصل 49 قانون اساسي (از كجا آوردهاي؟!) به چه ميزان در جريان "جهاد اقتصادي " تأثير اساسي دارد. مقام معظم رهبري تأكيد سنگيني بر اجراي اين اصل مهم قانون اساسي داشتهاند كه اميدواريم با اين كار فتح باب نشاط آفريني را براي اجراي عدالت اجتماعي و عدالت اقتصادي و در اين زمان شاهد باشيم.
موانع جهاد اقتصادي در عينيت
شعار سال مقام معظم رهبري در فروردين 1390 حاكي از نياز اجتماعي مردم انقلابي ايران بدان مي باشد. ضرورت جهاد اقتصادي از امور غيرقابل انكار در عرصه جامعه انقلابيمان محسوب ميشود كه آثار و كارآمدي آن بسيار مشهود خواهد بود.
مسلماً جهاد اقتصادي داراي مصاديق متنوعي است كه توجه به هر يك مي تواند عرصه جهاد را در صحنه اقتصادي آسانتر نمايد. يكي از اين مصاديق مسئله توجه به مقوله "اسراف و تبذير " است. تا پيش از طرح هدفمندي يارانه، بدون ترديد الگوي مصرف بسياري از خانواده ها در استفاده از آب، برق، گاز و تلفن نابهنجار و دور از شأن يك خانواده مقيّد به آداب و اخلاقت اسلامي بود.
بنابراين براي رسيدن به جهاد اقتصادي در گام اول بايد به موضوع عدم انضباط اقتصادي در قالب اسراف و تبذير دقت نمود كه مبتلا به جدي و عمومي جامعه ميباشد.
براين اساس اگر قرار باشد برنامهاي منسجم براي حذف تدريجي چنين پديدهاي نامبارك از صحنه اقتصادي اجتماع، تدوين و اجراء گردد حتماً بايد قبل از آن، الگوي "توليد، توزيع و مصرف " جامعه براساس مبناي حاكم بر روابط جامعه طراحي شده باشد. لذا نميتوان چنين الگويي را از مبناي حاكم جدا نمود؛ چه اينكه اگر اين الگو بر پايه حرص بدنيا طراحي شده باشد طبيعي است كه آثاري غير از اسراف را نميتوان از آن انتظار داشت. به تعبير ديگر در جايي كه مصرف به صورت "طبقاتي " در ميآيد و ملاك در ميزان مصرف، "تفاخر " ميباشد حتماً بايد تحقق چنين پديدهاي را متوقع بود. لذا اگر قرار باشد كه اين پديده غير اخلاقي از جامعه ما رخت بربندد چارهاي جز تأمل جدي در الگوي موجود "توليد، توزيع و مصرف " نداريم. اگر الگوي مزبور ايجاب ميكند كه انسان بايد دائماً سطح زندگي خود را ارتقاء داده و مصرف را توسعه دهد بگونهاي كه آن اموري كه تابهحال جزء مصارف جامعه نبوده است اينك در فهرست مايحتاج ضروري قلمداد گردد طبيعي است كه در چنين فضايي نميتوان مردم را به انضباط اقتصادي و پرهيز از اسراف دعوت كرد قبل از آنكه در چنين الگويي تصرف نكرده باشيم. در غير اين صورت به صرف ارائه توصيههاي اخلاقي نميتوان موفقيتي را انتظار داشت و اگر نتايجي هم بدنبال داشته باشد قطعاً تعيين كننده نخواهد بود.
آنچه امروزه اساس الگوي نظام اقتصادي غرب را تشكيل ميدهد چيزي جز "تحريص و تحقير " مادي نيست كه بالطبع انگيزه حركت در انسان را به صورت مادي تعريف كرده و خود مصرف را به عنوان يكي از شاخصههاي قدرت مطرح ميسازد كه در اين صورت قطعاً اسراف و تبذير نيز به عنوان "انگيزه توليد " رخ مينمايد! به تعبير ديگر براساس اين ديدگاه، زماني ميتوان انسان را به كار و توليد ترغيب كرد كه نتيجه آن، توزيع حاصل كار بوده و مصرف افزونتر را در پي داشته باشد. در اين حال انگيزه توليد رشد كرده و چرخه اقتصاد حركتي مضاعف ميگيرد. پس زماني ميتوان انگيزه اقتصادي مردم را به صورت "سازماني " تحريك نمود كه تحريص و تحقير، توأمان با هم اساس كار قرارگيرد؛ يعني هم افراد جامعه نسبت بدنيا تحريص شده و هم مصرف آنها طبقاتي گردد تا با تحقير يك طبقه در مقابل طبقه ديگر، انگيزه كار در تمامي طبقات رشد كرده و بدينسان حركت دائمالتزايد اقتصادي در جريان باشد. حال آيا ميتوان در چنين نظامي كه مصرف به عنوان يكي از شاخصههاي قدرت است انتظار اسراف و تبذير را نداشت؟! آيا در جايي كه اسراف به عنوان انگيزه توليد قلمداد ميگردد ميتوان با چنين پديدهاي به مبارزه برخواست؟!
در آيات و روايات بيشماري، اين پديده خطرناك اقتصادي مورد بررسي و تأمل قرار گرفته است و همگان را به احتراز از چنين امري دعوت ميكند. حضرت امير مؤمنانعليه السلام پس از آنكه مخاطبان خود را به رعايت صرفهجويي در نوشتن توصيه ميفرمايند چنين ميگويند:
1 ـ "...اياكم و الاكثار فانّ اموال المسلمين لا تحتمل الاضرار "
از زيادهروي بپرهيزيد چون اموال مسلمانان تحمل ضرر را ندارد.
بدون شك حاكميت ايثار در جامعه اسلامي، مجالي براي اسراف و تبذير نخواهد گذاشت. جامعه الهي، از افرادي تشكيل شده است كه اهل قناعت و گذشت هستند. ايشان عزت خود را نه در تكاثر اموال بلكه در قناعت و ايثار ميدانند. مسلماً سيادت جهاني، شايسته چنين افرادي است كه نظام معاش خود را بر اصول كرامت انساني بنيان نهادهاند. حضرت عليعليه السلام در جايي ديگر ميفرمايند:
2 - ولا تسرفوا انّه لا يُحب المسرفين و لا تتبعوا خطوات الشيطان "
اسراف نكنيد كه خداوند مسرفان را دوست ندارد. و تبعيت از شيطان نكنيد. پيداست اسراف و اشاعهآن در زمين پيروي از شيطان است كه با روح نظام ارزشي اسلام در جامعه سازگار نيست.
۳ - خداوند متعال در وصف مسرفين ميفرمايد:
"الذين يفسدون في الارض و لا يصلحون "
ايشان كساني هستند كه در زمين فساد ميكنند و اهل اصلاح نيستند. با اين وصف الگويي كه از درون خود، اسراف و مسرف ميپروراند نميتواند انسانهايي را پرورش دهد كه قرار است خليفه الهي بر روي زمين باشند. اگر امام خميني و مقام معظم رهبري در كلامها و پيامهاي متعددي، جامعه و مسئولان آن را به خطر مسرفهاي بيدرد و حرامخواراني متوجه ميكنند كه به ثروتهاي بادآورده و نا مشروع خود متكي هستند بايد همه را در اين راستا جستجو كرد. اگر شاهد باشيم در كنار رفاه نسبي قشر مستضعف جامعه، چنين عناصر مترف و لجام گسيختهاي سر برآوردهاند نبايد خود را در تحقق عدالت اجتماعي در جامعه موفق بدانيم. تصاعد روز افزون ثروتهاي نامشروع ايشان در دراز مدت، هم عرصه را بر دولتمردان جامعه اسلامي تنگ خواهد كرد و هم كوخهاي ديگري را بر صاحبان خاك نشين آن ويران خواهد نمود. آنچه امروز در جوامع سرمايهداري بوضوح قابل لمس است وجود همين دولتهاي كوچك اما نامريي در درون رژيم حاكم است كه حتي تا عزل و نصب آرام رئيسان جمهور و حكام اين كشورها نيز پيش ميروند.
براي جامعه اسلامي كه رهبران آن هم به ساده زيستي خو كردهاند و هم ديگران را به ياري فقرا ميخوانند شايسته نيست كه در درون خود طاغياني را پرورش دهد كه احساس استغناء و بي نيازي از ربّ الارباب ميكنند. چه زيباست اين هشدار قرآني كه: ان الانسان ليطغي ان رآه استغني انسان هر آينه به طغيان رو ميآورد زماني كه خود را بي نياز ميبيند. اشاعه فرهنگ بي دردي، كم كاري و رخوت حتي در جامعه كفر آلود ماديّت نيز پذيرفتني نيست تا چه رسد به جامعه الهي كه اساس آن بر تلاش سازنده و البته در جهت قرب الي اللّه ميباشد كه به كار نيز بعنوان يك عبادت مينگرد.
و در روايتي از حضرت اميرعليه السلام است كه اقبح البذل السّرف
زشتترين خرجها، اسراف است.
از اين رو جامعه مسرف نميتواند قانع باشد و جامعهاي كه اين چنين باشد عزيز نخواهد بود چون ثمرة القناعة العزّ ثمره قناعت، عزت است. امروزه اگر شاهد انفعال جوامع مسلمين در مقابل كفار هستيم علت را بايد در همآوايي و تشبّه به مادهگرايان مدرن دانست كه تلذذگرايي و تنوع طلبي را همواره پيشه خود ساختهاند. جامعه اسلامي جامعهاي قانع اما مرفّه است و پر واضح است كه تناقضي ميان رفاه منطقي كه با كرامت انساني نيز سازگار باشد با قناعت و پرهيز از حرص و اسراف وجود ندارد. هر گام نزديك شدن به اتراف و اسراف، يك گام دور شدن از قناعت و عزت است و چنين امري استحاله تدريجي جامعه را در نظم نوين جهاني كه ملوث به كفر و طغيان است بدنبال خواهد داشت.
نبايد از اين نكته مهم غفلت كرد كه اتخاذ هر يك از دو شيوه اسراف يا قناعت در جامعه، نوعي خاص از نظام اقتصادي را بدنبال ميآورد كه در يكي هرج و مرج معيشتي و طبقاتي شدن جامعه و ازدياد فاصله بين فقير و غني را در پي خواهد داشت و در ديگري تعاون بر برّ و تقوي و مساوات و برابري و استفاده بهينه و روحاني از نعمات مادي خداوند را. تمامي اين ثمرات را بايد در كيفيت الگوي اقتصادي حاكم و به تعبير بهتر در نوع نظام "توليد، توزيع و مصرف " خلاصه كرد.
پيروي از شيوه اجانب در كيفيت توليد يا توزيع يا مصرفِ امكانات و سرمايههاي ملّي، به فراموشي سپردن تعاليم الهي خواهد بود كه اقتصاد و ميانه روي را در هر امري خصوصاً در نظام معيشتي مردم اكيداً سفارش كردهاند.
حضرت اميرعليه السلام ميفرمايند: ما عال من اقتصد.
كسي كه در زندگي ميانهروي را پيشه كند ورشكسته نميشود.
حال با توجه به معضلات موجود اقتصادي )عليرغم پيشرفتهاي چند سال اخير( بنظر ميرسد بازنگري اساسي در استراتژي حاكم بر برنامههاي توسعه ضرورت مضاعفي داشته باشد. اين مهم بر عهده نظام كارشناسي كشور است كه البته با ساختار فرهنگي موجود آن كه تهي از نرم افزار اسلامي براي طراحي الگو و برنامه است نميتوان انتظار تحولي جدي را در اين زمينه داشت.
نظامي كه در آن حرص است طبعاً محروميت هم توسعه مييابد. به تعبير بهتر فقر مرتباً تعريف جديدي پيدا ميكند. در اين تعريف، تحريكاتي كه از سوي عناصر اجرائي و سردمداران حكومت ايجاد ميشود بگونهاي است كه هر طبقه بصورت روزافزون حريصتر شده و فاصله هر يك از آحاد جامعه با آرزوهاي ريز و درشتشان بيشتر ميشود. اين وضعيت منجر به تحرك مادي افراد براي رسيدن به آنچه در ذهن خود كمال ميپندارند ميگردد. لذا صحيح است كه مكانيزم تسلط برانگيزش عمومي و توسعه آنرا در يك نظام مادي، تحريك روزافزون و القاء روحيه آزمندي در تكتك افراد جامعه بدانيم.
قطعاً اين نوع تحريكات و القائات، نيازمند نوعي خاص از "ارتباط " است كه امروزه طراحان و نظريهپردازان جوامع، به كمتر از سطح "اتوماسيون " براي انواع ارتباطات صنعتي، اطلاعاتي و... رضايت نميدهند. از اينرو ايشان قائلند اگر بناست تحريص اجتماعي، اساس تحريك رواني مردم باشد بايد بتوان در صورت ضرورت سريعاً مدل تحريص را تغيير داد و مردم را به انواع جديدي از تلذذات ما دي مشغول كرد. آيا اگر مركزي همچون راديو و تلويزيون مجهز به كامپيوتر نباشد ميتواند از يك تصوير )همچون وارد شدن توپ در يك دروازه( و از زاواياي گوناگون، تصاويري متفاوت ارائه دهد؟ اگر قرار بود همين عمل را بصورت مكانيكي و يا دستي انجام دهند قطعاً زمان و هزينه زيادي بايد صرف ميگرديد تا همان تصاوير با كيفيتي پائينتر ارائه گردد بنابراين امروزه از كامپيوتر بعنوان يكي از مصاديق وسايل ارتباطي آنهم به شكل اتوماسيون ميتوان استفاده كرد و از اين طريق در قوه واهمه افراد تصرف نمود.
امروزه در نظام پيچيده ارتباطي مادي، اساس كار بر توسعه ارتباطات اعم از يك شكل ساده ارتباطي تا انواع ارتباطاتي كه در ترمينالهاي اقتصادي، فرهنگي، خبري و سياسي مطرح است قرار ميگيرد. با اين وصف سرعت ارتباط و توسعه مقياس آن، ضرورت حياتي پيدا ميكند چون اصولاً اين نوع توسعه همچون دارا بودن قدرت نظامي، نقش مهمي در توسعه اقتصادي و اجتماعي بازي ميكند!
البته ما نيز قائل به ضرورت توسعه ارتباطات در يك جامعه اسلامي ميباشيم اما اينكه كيفيت، مكانيزم و موضوعات اين توسعه الزاماً به همان شيوه و در قالب همان موضوعاتي باشند كه امروزه در تمدن مادي دنبال ميشوند با كساني كه قائل به چنين نظريهاي هستند مخالفيم.
حال با توجه به مطالب پيشين ميتوان چنين گفت كه طراحي الگوي عملي "توليد و توزيع و مصرف " بايد منطبق بر ديدگاه ما نسبت به انسان و نيازهاي او باشد. از اينرو نميتوان از سويي جايگاه او را تا مقام "خلافت الهي " ارتقاء و از ديگر سو با اتخاذ تدابيري نسنجيده او را تا حد يك مصرفكننده صرف تنزل داد. مسلماً عدم انطباق "الگو " با "مبنا " علاوه بر اينكه امري نامطلوب بشمار ميرود اصولاً به لحاظ عملي نيز قابل تحقق نبوده و نتايج زيانبار خود را بر آحاد جامعه تحميل خواهد نمود. چرا كه اولاً توفيق الگوي نظام غير در جامعه ما مبتني بر پرورش انسان متناسب با آن اهداف است كه چنين قدرتي را نميتوان در هيچكس جز اولياء معصوم الهي كه محور تكوّن تاريخند يافت. لذا حتماً نميتوان جامعهاي شيعي مثل جامعه خود را آن چنانكه نظام ماديت، طالب آن است ساخت. و هيچ يك از الگوهاي تجربه شده در نظامهاي الحادي را به صورت موفق در اينجا پياده كرد.
ثانياً اگر هم چنين الگوهايي موفق باشند به هر ميزان كه به آن الگوها براي توسعه جامعه خود تمسك جسته و به شاخصههاي بينالمللي در امر توسعه نزديكتر شويم به همان ميزان در جوهره ماديت منحل گرديده، ايمان و فكر و رفتار افراد جامعه را به لوث پرستش دنيا آلوده كرده و از شاخصههاي توسعه الهي دور شدهايم. طبيعي است در چنين حالتي آن نظامي كه ميخواهد دنيا را تحت تأثير قرار دهد قطعاً نظام اسلامي ما نخواهد بود چرا كه ناخواسته به صورت قمري از اقمار نظام الحادي در آمده است.
ـ راهكار هاي اساسي جريان "جهاد اقتصادي "
در اينجا به اختصار به چند راه مؤثر جريان جهاد اقتصادي اشاره ميشود:
1 ـ تنظيم كامل و دقيق طرحهاي توسعه و كلان اقتصادي نظام اسلامي با رعايت اصل مهم عدالت اجتماعي
2 ـ برنامهريزي سنگين و اصولي و كارشناسانه براي اجراي طرحهاي توسعه و كلان
3 ـ عمل قاطع و همهجانبه براي اجراي كامل چند اصل مربوط به هدايتها و كنترلهاي اقتصادي دولتي و مسئولين
4 ـ پيگيري مسئولانه و كارشناسانه در جهت تحقق بخشيدن به سياستها و برنامهريزيهاي اقتصادي مقام معظم رهبري
5 - تبليغ و تلاش مؤثر اجتماعي در جهت ايجاد و جريان فرهنگ جهاد اقتصادي از طريق رسانههاي گروهي، صدا و سيما و...
6 ـ تبليغ و تلاش مؤثر اجتماعي در جهت طرد و نفي فرهنگ مادي و الحادي در امر الگوهاي نظام اقتصادي
منبع : خبرگزاری فارس به قلم حجتالاسلام دكتر محمدمهدي بهداروند