فضائل امام هادی علیه السلام (11) : جریان مرد نصرانی

فضائل امام هادی علیه السلام (11) :
جریان مرد نصرانی
نویسنده : سید علی اکبر قریشی
هبة الله بن أبى منصور از اهل موصل گويد: در ديار ربيعه، مردى بود نصرانى بنام يوسف بن يعقوب و با پدر من دوستى و آشنايى داشت، روزى به منزل ما آمد، پدرم گفت: علت آمدنت در اين وقت چيست ؟
گفت: مرا پيش متوكل عباسى خواستهاند، نمىدانم مىخواهند با من چه كنند ولى خودم را در مقابل صد دينار از خدا خريدهام كه به على بن محمد بن رضا (علیهماالسلام) تقديم خواهم كرد، پدرم گفت: در اين صورت به مرادت مىرسى. او پيش متوكل رفت و بعد از چند روز شاد و خرامان نزد ما بازگشت، پدرم از جريان او پرسيد؟
گفت: به شهر سامراء رفتم، اولين بار بود كه آن را مىديدم، در خانهاى مسكن كردم، گفتم: خوش دارم قبلاً صد دينار را به محضر ابن الرضا (علیهماالسلام) برسانم و كسى از آمدن من واقف نشود، آنگاه پيش متوكل بروم، شنيده بودم كه متوكل آن حضرت را از بيرون شدن از خانه قدغن كرده و او در خانهاش تحت نظر است .
گفتم: چه بكنم؟ يك نفر نصرانى از خانه ابن الرضا چگونه بپرسم، آيا امكان ندارد كه بدانند و سبب سنگينى پرونده من بشود؟! ساعتى در اين انديشه بودم بعد به فكرم رسيد كه الاغ خويش سوار شده و آن را به حال خود رها كن، هر جا كه خواست برود تا شايد خانه او را بى آن كه از كسى بپرسم پيدا كنم.
دينارها را در كاغذى پيچيده، در آستينم گذاشتم، سوار الاغ شده و در كوچههاى شهر مىگشتم، الاغ در كنار در خانهاى ايستاد هر چه كردم جلوتر نرفت، به غلام خود گفتم: بپرس ببين اين خانه مال كيست؟ گفتند: خانه ابن الرضا است، گفتم: الله اكبر، واللّه اين دليلى قانع كننده است، در آن موقع خادمى سياه پوست بيرون آمد و گفت: تو يوسف بن يعقوب هستى؟ گفتم: آرى. گفت: پياده شو، او مرا در دهليز خانه نشانيد، خودش به درون رفت، پيش خود گفتم: اين دليلى ديگر، اين غلام از كجا دانست كه نام من يوسف است، كسى كه مرا در اين شهر نمىشناسد؟!!
در اين هنگام غلام بيرون آمد و گفت: صد دينار را كه در كاغذى پيچيده و در آستين گذاشتهاى بده، من پول را داده و گفتم: اين دليل سوم، بعد برگشت و گفت: داخل شو، داخل شدم ديدم حضرت در منزل تنهاست. فرمود: يا يوسف! آيا وقت آن نرسيد كه اسلام بياورى؟ گفتم: مولاى من! دليلى بر من آشكار شد كه كافى است.
فرمود: هيهات، تو اسلام نخواهى آورد، اما فرزندت فلانى بزودى اسلام مىآورد و او از شيعه ماست. يا يوسف! بعضى گمان دارند كه ولايت ما به امثال شماها فايده نمىبخشد، به خدا دروغ مىگويند، (۱)آن به امثال شما نيز نافع است، برو براى كارى كه دعوت شدهاى، پيشامد خوبى خواهى ديد.
من به خانه متوكل رفتم، هر چه خواستم گفتم و برگشتم، هبةالله گويد: بعد از مرگ او، پسرش را ديدم كه مسلمان و شيعه خوبى شده بود، او به من خبر داد كه پدرش نصرانى از دنيا رفت و او بعد از وى اسلام آورده است و مىگفت: من بشارت مولايم (علیه السلام) هستم .(۲)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- ظاهراً منظور امام نفع دنياست.
۲- بحار: ج 50 ص 144.
|
فضائل امام هادی علیه السلام (3) : خبر از قتل واثق و ابن زیات |
|
فضائل امام هادی علیه السلام (12) : مرد اصفهانی و شیعه شدن او |
|
فضائل امام هادی علیه السلام (13) : امام علیه السلام و علم اسرار |