چگونگي مواجهه امام هادی علیه السلام با خلفاي عباسي

نويسنده : عباس جمشيدي
امام هادي در سال 212هجري قمري در منطقه «صريا» كه در اطراف مدينه است به دنيا آمد. آن حضرت 42 سال در اين جهان زيست و سرانجام در رجب سال 254 هجري قمري به دست معتز عباسي مسموم شد و به شهادت رسيد. سوم رجب، سالروز شهادت آن حضرت است. به اين مناسبت نوشتار حاضر، نگاهي به ابعاد مواجهه امام دهم(علیه السلام) و نوع تعاملي كه خلفاي عباسي با آن حضرت داشتند را ارائه مي دهد. اميد است مورداستفاده خوانندگان محترم قرارگيرد.
تعامل خلفاي عباسي
خلفاي عباسي مي دانستند كه باوجود امام هادي(علیه السلام) نمي توانند به راحتي دستگاه قدرت را طبق خواسته خود گسترش دهند و مردم را زير يوغ ستم بكشانند به همين خاطر امام(علیه السلام) را در محاصره قرار دادند:
الف- انتقال حضرت از مدينه به سامراء
امام هادي(علیه السلام) را مانند جد بزرگوارش امام رضا(علیه السلام) از مدينه النبي(صلی الله علیه و آله) بالاجبار خارج ساختند تا بيشتر حضرت را در محاصره خود قرار دهند نامه اي به ظاهر محترمانه توسط متوكل نوشته شد تا امام(علیه السلام) به سامراء بيايد و او بتواند براحتي نقشه هاي خود را عملي سازد كه مهمترين نقشه او محروم كردن مردم از نور امامت بود.
«يزداد» طبيب مسيحي و شاگرد «نجتيشوع» با اشاره به انتقال اجباري امام(علیه السلام) به سامراء مي گفت: اگر شخصي علم غيب مي داند، تنها اوست. او را به اينجا- سامراء- آورده اند تا از گرايش مردم به سوي او جلوگيري كنند زيرا باوجود وي حكومت خود را در خطر مي بيند1
ب- جلوگيري از ارتباط امام(علیه السلام) با شيعيان و مردم عادي
خلفا طبق سياست! خود مردم را به انواع مختلف- تهديد، ارعاب، شكنجه، قتل،...- از امام(علیه السلام) دور مي ساختند بنابراين شيعياني كه مي خواستند به محضر او بشتابند جز در خفا و تحمل مشكلات فراوان راه ديگري نداشتند- كه خيلي از افراد توسط افراد امراء دستگير شده و به مجازات هاي سنگيني مي رسيدند كه در تاريخ اسامي آنها ضبط شده است.
ج- بازرسي از منزل امام هادي(علیه السلام)
شب يا روز، صبح يا شب و... فرقي نداشت هرموقع كه دلشان مي خواست به منزل حضرت هجوم آورده منزل را جستجو مي كردند تا شايد با يافتن شمشيري يا... حضرت را متهم به قيام برعليه حكومت كنند و حضرت را به شهادت برسانند.حتي موقع انتقال حضرت(علیه السلام) به سامراء يحيي بن هرثمه- مأمور آوردن حضرت- ابتدا منزل را جستجو كرد و چون چيزي جز تعدادي قرآن و كتاب دعا نيافت از منزل خارج شده تا امام آماده سفر گردند!2
د- اذيت و آزار شيعيان:
1-شكنجه جسمي: متوكل در سياهي دل و جنايات سرآمد خلفا است، در حكومت او علويان بسياري زنداني يا تحت تعقيب قرار گرفتند و بسياري نيز شهيد شدند كه نمونه آن «ابن سكيت» است. يار باوفاي امام جواد(علیه السلام) و امام هادي(علیه السلام). شاعر و اديب نام آور شيعي. جرم او دوستي با علي(علیه السلام) و آل علي است. روزي متوكل از او پرسيد: اين دو فرزند من نزد تو محبوبترند يا حسن(علیه السلام) و حسين(علیه السلام)؟ (ابن سكيت) از اين مقايسه برآشفت و گفت: قسم به خدا (قنبر) غلام علي(علیه السلام) درنظر من از تو و دو فرزندت بهتر است3 يا ]نصربن علي جهني[را به خاطر نقل حديثي در فضائل اهل بيت هزار تازيانه زدند.
فشار اقتصادي چنان بر علويان توسط خلفا سنگين شد كه كودكان شيعي از گرسنگي ناله ها سرداده و وضع شيعيان چنان وخيم بود كه در تاريخ آمده بانوان علوي يك دست لباس درست براي نماز نداشتند4.
در مقابل خلفاء با بيت المال مسلمين براي خود قصرها و كاخهاي بيشمار مي ساختند و مشغول لهو و لعب بودند كاخهائي همچون؛ شاه، عروس، شبداز، بديع، مليح،... در زمان متوكل ساخته مي شدند و پولهاي فراواني صرف مي شد. مثلاً براي ساخت كاخ «بركواء» بيست ميليون درهم خرج شد. و در همان كاخها جشن هاي مفصلي برگزار مي شد و پولهاي مردم صرف عيش و نوش درباريان و مدعوين- غيرشيعي- مي گشت.
در جشن ختنه كنان پسر متوكل- عبدا... معتز- هشتاد و شش ميليون درهم خرج شد. متوكل 12هزار كنيز داشت5.
2-شكنجه روحي: علوياني كه زير سخت ترين شكنجه خلفا بودند روزگار سختي را مي گذراندند، ولي در مقابل، امام زمان خود را دارند و آلام دردهايشان امام(علیه السلام) بود ولي وقتي كه روي يار را نبينند چه كنند؟ در سال 236 قمري علويان ديدند كه «ديزج» يهودي الاصل به دستور متوكل قبر مطهر اباعبدالله الحسين(علیه السلام) را خراب كرده و زمين ها را صاف كرد و تبديل به زمين كشاورزي نمود و وقتي هم كه ديد بازهم مشتاقان حضرتش عاشق ديدارند قوانين سختي گذاشت تا جائي كه براي رفتن به زيارت شخص بايد دستش قطع مي شد؟!
اقدامات امام هادي (عليه السلام)
1-فعاليت هاي مخفي حضرت(علیه السلام):
الف- ارتباط با شيعيان: هدايت شيعيان، كمك به آنها و جوابگويي به مسائل آنها به طرق مختلف.
ب) تجديدنظر در شبكه ارتباطي وكالت:
ائمه براي ارتباط با پيروان خود شبكه ارتباطي وكالت را به وجود آورده بودند به اين صورت كه وكلاء ازطرف امام مأمور بودند كه به سؤالات فقهي و عقيدتي و... شيعيان پاسخ داده و بعد از دريافت وجوهات و سؤالات بي پاسخ آن را خدمت امام(علیه السلام) برسانند.
اين شبكه در زمان امام هادي(علیه السلام) نيز با تجديدنظر متناسب با شرايط زمان توسط امام هادي(علیه السلام) ادامه داده شد- صرف نظر از كاركرد اصلي آن آمادگي مردم براي زمان غيبت حضرت حجت(علیه السلام) بود.
2-اتمام فعاليت هاي فرهنگي توسط امام هادي(علیه السلام)
الف-نشر فرهنگ اهل بيت (عليهم السلام): از فعاليت هاي امام هادي(علیه السلام) احياي فرهنگ ولايت بود.
1-اشاره به واقعه تاريخي غدير و فضائل و مناقب ملكوتي حضرت علي(علیه السلام).
2-زيارت جامعه كبيره كه توسط امام هادي(علیه السلام) بيان مي شود يك دوره امام شناسي جامع و كامل است.
ب-بيان مسائل فقهي جامعه: اگرچه سعي خلفاء براين بود كه خود به وسيله علماء درباري مردم را از رجوع به سرچشمه ولايت دور سازند ولي بازهم بسيار اتفاق مي افتاد كه خود ناچار مي شدند خدمت امام رسيده از آن حضرت استفاده كنند كه البته به نيت ضربه زدن به امامت و... نيز بود.
(ب)- كيفر مسيحي زناكار: فردي مسيحي با زن مسلماني زناكرده و بعد به خاطر ترس مسلمان شد بعضي ها حكم به قتل او دادند و بعضي به آزادي او و... براي حل اختلاف از محضر امام هادي(علیه السلام) پرسيدند حضرت با استدلال به آيه 85 و 84 سوره غافر فرمود ]آنقدر بايد شلاق بخورد تا بميرد[ 6
نذر مادر متوكل: مادر متوكل نذر كرد كه اگر متوكل از مريضي نجات يابد تعداد كثيري (زياد) دينار صدقه دهد- بعد از خوب شدن او در تعداد واقعي كثير اختلاف شد امام فرمود: 83 دينار زيرا ]لقد نصركم ا... في مواطن كثيره [جنگها و سريه هاي پيامبر(صلی الله علیه و آله) 83 جنگ بود7.
ج-جوابگوئي به شبهات كلامي: در زمان امام هادي(علیه السلام) مكتب هاي عقيدتي و فكري فراواني وجود داشت كه از اساس پوچ بودند ولي طرفداراني پيدا كرده و در تشيع نيز نفوذ مي كردند كه امام(علیه السلام) با جوابگوئي به آنها مسلمانان را از خطر اين شبهات حذف مي نمودند كه به تعدادي از آنها اشاره مي كنيم:
1-غلات:
افرادي كه درباره امام غلو نموده براي او مقام الوهيت قائل شده و گاه نيز خود را منصوب ازطرف امام(علیه السلام) معرفي مي نمودند و چون خود را شيعه معرفي مي كردند موجبات بدنامي براي شيعيان فراهم مي شد كه امام(علیه السلام) با تمام قدرت جلو آنها ايستادند و از اين گروه اظهار تبري نمودند.
2-واقفيه
آنها معتقد بودند كه امام كاظم(علیه السلام) زنده است و آخرين امام و مهدي موعود است. امام هادي(علیه السلام) بشدت با آنها مبارزه مي كرد و حتي در جواب نامه يكي از شيعيان فرمود: ]نعم اقنت عليهم في صلاتك[8آري در قنوت نماز آنها را نفرين كن.
3-صوفيه
كسانيكه به ظاهر دل از دنيا كنده و از دنيا بدورند و لباس درويشي مي پوشند! اگر غذائي يافتند مي خورند! و اگر نيافتند صبر مي كنند! ولي حقيقت اينست كه آنها رياكارند و راه غلط را مي پيمايند امام هادي(علیه السلام) درباره آنها فرمود: ]والصوفيه كلهم من مخالفينا و طريقتهم مغايره لطريقتنا و ان هم الا نصاري و مجوس هذ الامه ، اولئك الذين يجهدون في اطفاء نورا... والله يتم نوره و لوكره الكافرون[9 همه صوفيان از مخالفان ما هستند و برنامه و روش آنها با برنامه و روش ما مغايرت دارد. آنها مطمئناً نصاري و مجوس اين امت هستند آنها كساني هستند كه در خاموش نمودن نور خدا سعي مي كنند (خداوند نور خود را كامل مي كند گرچه كافران نپسندند.)
د-تربيت شاگردان :اگرچه دوران امام هادي(علیه السلام) دوران اختناق و استبداد بود و برخلاف دوران صادقين (عليهما السلام) آزادي عمل وجود نداشت ولي با اين حال حضرت در رشته هاي مختلف شاگردان فقيهي را تربيت كردند كه درنوع خود كم نظير بودند افرادي مثل: فضل بن شاذان- حسين بن سعيد اهوازي- ايوب بن نوح- ابوعلي (حسن بن راشد) حسن بن علي ناصر كبير، عبدالعظيم حسني (مدفون در شهر ري) و... كه شيخ طوسي(ره) در رجال خود تعداد شاگردان حضرت در علوم مختلف را 185 نفر ذكر مي كند10.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشتها:
1-علامه مجلسي بحارالانوار ج50 ص161
2-پيشوائي سيد مهدي سيره پيشوايان ص581 (تلخيص)
3-سيره پيشوايان ص589
4-تتمه المنتي شيخ عباس قمي ص238-239
5-سيره پيشوايان ص595
6-وسايل الشيعه ج18 ص408
7-سيره پيشوايان ص601
8-بحارالانوار ج82 ص203
9-سفينه البحار ج2 ص58
10-رجال طوسي ص409-429، سيره پيشوايان ص611
فضائل امام هادی علیه السلام (13) : امام علیه السلام و علم اسرار

فضائل امام هادی علیه السلام (13) :
امام علیه السلام و علم اسرار
نویسنده : سید علی اکبر قریشی
محدثى به نام حسين بن على نقل مىكند: مردى محضر امام هادى (علیه السلام) آمد، بشدت مىلرزيد و مىترسيد، گفت: يا ابن رسول الله! پسر من از محبين شماست، امشب او را از فلان بلندى به پايين خواهند انداخت و در آن جا دفنش خواهند كرد.
امام فرمود: چه مىخواهى؟ عرض كرد: آنچه پدر و مادر مىخواهند يعنى سلامت و نجات پسرم را، فرمود: بر او ضررى نخواهد رسيد، به منزلت برگرد، پسرت فردا پيش تو خواهد آمد، چون صبح شد، ديد پسرش صحيح و سالم آمد، پدرش فرمود: پسر عزيرم! جريانت از چه قرار شد؟
گفت: پدرجان! وقتى كه قبرم را كندند و دستهايم را بستند تا از بلندى پرتابم كنند، ده نفر انسان پاك و معطر آمدند و به من گفتند: چرا گريه مىكنى؟ گفتم: مىخواهند مرا بكشند.
گفتند: وقتى كه كشنده كشته شد، خودت را آماده كرده ملازم قبر رسول الله مىشوى؟ گفتم: آرى، در اين بين آنها حاجب خليفه را كه مأمور كشتن من بود گرفته و از قله كوه پايين انداختند، كسى نعره او را نشنيد و كسى آن مردان را نديد، آنها مرا پيش تو آوردند و منتظر خروج و رفتن من هستند، اين را گفت، پدرش را وداع كرد و رفت.
پدرش محضر امام هادى (علیه السلام) آمد و ماجرا را تعريف كرد، در آن موقع اراذل و اوباش راه مىرفتند و مىگفتند: فلانى را از قله كوه به پايين انداختند، امام (علیه السلام) با شنيدن سخن آنها تبسم مىكرد و مىفرمود: آنچه را كه ما مىدانيم آنها نمىدانند، يعنى فكر مىكنند كه آن جوان را انداختهاند، حال آن كه حاجب را انداخته و تكه پاره كردهاند.(۱)
ظاهراً ملازم شدن در مدينه و كنار حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) ماندن براى آن بوده كه ديگر در سامراء نماند و كسى او را نشناسد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- مناقب: ج 4 ص 416، بحار: ج 50 ص 174 از مناقب.
******
مقالات مرتبط :
|
فضائل امام هادی علیه السلام (3) : خبر از قتل واثق و ابن زیات |
|
فضائل امام هادی علیه السلام (12) : مرد اصفهانی و شیعه شدن او |
فضائل امام هادی علیه السلام (12) : مرد اصفهانی و شیعه شدن او

فضائل امام هادی علیه السلام (12) :
مرد اصفهانی و شیعه شدن او
نویسنده : سید علی اکبر قریشی
در اصفهان مردى بود به نام عبدالرحمان كه مذهب اثناعشرى داشت، به او گفتند: از كجا شيعه شدى؟ و به امامت على النقى (علیه السلام) معتقد گشتى، نه به ديگران؟ گفت: چيزى ديدم كه مرا وادار به شيعه شدن كرد.
من مردى فقير بودم ولى جرأت داشتم و اهل زبان و استدلال بودم، اهل اصفهان مرا در سالى براى تظلم و شكايت با عدهاى پيش متوكل عباسى فرستادند، ما در انتظار رفتن به كاخ متوكل بوديم كه گفتند: على بن محمد بن رضا (علیهم السلام) را به دربار خواستهاند.
من به حاضران گفتم: اين مرد كيست كه احضارش كردهاش؟ گفتند: مردى علوى است كه رافضه به امامتش عقيده دارند، به نظر مىآيد كه براى كشتن و مجازات به دربار مىآورند، گفتم: در همين جا خواهم بود تا ببينم او چگونه آدمى است .
ديدم او سوار بر اسبى آمد. مردم در چپ و راست او، با احترام برخاستند و به او تماشا مىكردند، چون او را ديدم بى اختيار مهرش در قلب من افتاد، شروع به دعا كردم كه خداوند شر متوكل را از او دفع كند، او در ميان مردم فقط به «يال» اسب خود نگاه مىكرد و مىرفت، چون به نزد من رسيد، رو به من كرد و فرمود: خدا دعايت را مستجاب فرمود، خداوند عمرت را زياد كند و به مال و فرزندت كثرت بخشد: «قال استجاب الله دُعاءَك و طوّل عمرك و كثّر مالك و ولدك».
من از شنيدن كلام او رعشه گرفته و خودم را به ميان ياران خود انداختم، گفتند: چه شد تو را؟!! گفتم: هيچ، خير است، به آنها از اين جريان خبر ندادم، چون به اصفهان برگشتيم، خداوند درهاى ثروت را به روى من باز كرد، اينك در خانه يك ميليون درهم نقدينه دارم، غير از آنچه در خارج خانه مالك آن هستم و خداوند به من ده نفر فرزند عطا فرموده است .
و اكنون به سن هفتاد و چند رسيدهام، و من به امامت او عقيده دارم چون از ما فى الضمير من خبر داد و خداوند دعاى او را درباره من قبول فرمود. (۱)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- بحارالانوار: ج 50 ص 142 از مختار الخرائج.
|
فضائل امام هادی علیه السلام (3) : خبر از قتل واثق و ابن زیات |
|
فضائل امام هادی علیه السلام (13) : امام علیه السلام و علم اسرار |
فضائل امام هادی علیه السلام (11) : جریان مرد نصرانی

فضائل امام هادی علیه السلام (11) :
جریان مرد نصرانی
نویسنده : سید علی اکبر قریشی
هبة الله بن أبى منصور از اهل موصل گويد: در ديار ربيعه، مردى بود نصرانى بنام يوسف بن يعقوب و با پدر من دوستى و آشنايى داشت، روزى به منزل ما آمد، پدرم گفت: علت آمدنت در اين وقت چيست ؟
گفت: مرا پيش متوكل عباسى خواستهاند، نمىدانم مىخواهند با من چه كنند ولى خودم را در مقابل صد دينار از خدا خريدهام كه به على بن محمد بن رضا (علیهماالسلام) تقديم خواهم كرد، پدرم گفت: در اين صورت به مرادت مىرسى. او پيش متوكل رفت و بعد از چند روز شاد و خرامان نزد ما بازگشت، پدرم از جريان او پرسيد؟
گفت: به شهر سامراء رفتم، اولين بار بود كه آن را مىديدم، در خانهاى مسكن كردم، گفتم: خوش دارم قبلاً صد دينار را به محضر ابن الرضا (علیهماالسلام) برسانم و كسى از آمدن من واقف نشود، آنگاه پيش متوكل بروم، شنيده بودم كه متوكل آن حضرت را از بيرون شدن از خانه قدغن كرده و او در خانهاش تحت نظر است .
گفتم: چه بكنم؟ يك نفر نصرانى از خانه ابن الرضا چگونه بپرسم، آيا امكان ندارد كه بدانند و سبب سنگينى پرونده من بشود؟! ساعتى در اين انديشه بودم بعد به فكرم رسيد كه الاغ خويش سوار شده و آن را به حال خود رها كن، هر جا كه خواست برود تا شايد خانه او را بى آن كه از كسى بپرسم پيدا كنم.
دينارها را در كاغذى پيچيده، در آستينم گذاشتم، سوار الاغ شده و در كوچههاى شهر مىگشتم، الاغ در كنار در خانهاى ايستاد هر چه كردم جلوتر نرفت، به غلام خود گفتم: بپرس ببين اين خانه مال كيست؟ گفتند: خانه ابن الرضا است، گفتم: الله اكبر، واللّه اين دليلى قانع كننده است، در آن موقع خادمى سياه پوست بيرون آمد و گفت: تو يوسف بن يعقوب هستى؟ گفتم: آرى. گفت: پياده شو، او مرا در دهليز خانه نشانيد، خودش به درون رفت، پيش خود گفتم: اين دليلى ديگر، اين غلام از كجا دانست كه نام من يوسف است، كسى كه مرا در اين شهر نمىشناسد؟!!
در اين هنگام غلام بيرون آمد و گفت: صد دينار را كه در كاغذى پيچيده و در آستين گذاشتهاى بده، من پول را داده و گفتم: اين دليل سوم، بعد برگشت و گفت: داخل شو، داخل شدم ديدم حضرت در منزل تنهاست. فرمود: يا يوسف! آيا وقت آن نرسيد كه اسلام بياورى؟ گفتم: مولاى من! دليلى بر من آشكار شد كه كافى است.
فرمود: هيهات، تو اسلام نخواهى آورد، اما فرزندت فلانى بزودى اسلام مىآورد و او از شيعه ماست. يا يوسف! بعضى گمان دارند كه ولايت ما به امثال شماها فايده نمىبخشد، به خدا دروغ مىگويند، (۱)آن به امثال شما نيز نافع است، برو براى كارى كه دعوت شدهاى، پيشامد خوبى خواهى ديد.
من به خانه متوكل رفتم، هر چه خواستم گفتم و برگشتم، هبةالله گويد: بعد از مرگ او، پسرش را ديدم كه مسلمان و شيعه خوبى شده بود، او به من خبر داد كه پدرش نصرانى از دنيا رفت و او بعد از وى اسلام آورده است و مىگفت: من بشارت مولايم (علیه السلام) هستم .(۲)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- ظاهراً منظور امام نفع دنياست.
۲- بحار: ج 50 ص 144.
|
فضائل امام هادی علیه السلام (3) : خبر از قتل واثق و ابن زیات |
|
فضائل امام هادی علیه السلام (12) : مرد اصفهانی و شیعه شدن او |
|
فضائل امام هادی علیه السلام (13) : امام علیه السلام و علم اسرار |
فضائل امام هادی علیه السلام (10) : داستان زینب کذابه

فضائل امام هادی علیه السلام (10) :
داستان زینب کذابه
نویسنده : سید علی اکبر قریشی
ثقه جليل، ابوهاشم جعفرى (۱) نقل مىكند: در زمان متوكل عباسى زنى پيدا شد كه مىگفت: من زينب دختر فاطمه دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هستم، متوكل گفت: تو زن جوانى هستى از زمان رسول خدا سالها مىگذرد اگر زينب بودى الان پير و فرتوت و از كار افتاده بودى!!
گفت: رسول خدا بر بدن من دست كشيد و از خدا خواست در هر چهل سال، جوانى را به من باز گرداند، تا به حال خودم را به كسى نشان نداده بود، الان حاجت وادارم كرده كه خود را نشان بدهم.
متوكل، بزرگان آل ابى طالب و بنى عباس و قريش را خواند، آنها در جواب گفتند: اين زن دروغ مىگويد، زينب دختر فاطمه در فلان سال از دنيا رفته است، متوكل گفت: در جواب اينها چه مىگويى؟
آن زن گفت: اينها همه دروغ مىگويند. جريان من از مردم مخفى بود، كسى از زندگى و مرگ من آگاهى نداشته است، متوكل به حاضران گفت: آيا دليل ديگرى بر عليه ادعاى اين زن داريد؟ گفتند: نه، متوكل گفت: از پدر بزرگم عباس بيزارم اگر اين زن را بدون دليل قاطع رد كنم.
گفتند: پس در اين صورت ابن الرضا (علیهماالسلام) را حاضر كن، شايد در نزد او دليلى غير از آنچه ما گفتيم باشد. متوكل مامورى در پى آن حضرت فرستاد، حضرت تشريف آورد. متوكل جريان را گفت، حضرت فرمود: اين زن دروغ مىگويد، زينب دختر زهرا سلام الله عليها در سال فلان و در ماه فلان و در روز فلان از دنيا رفته است، متوكل گفت: حاضران نيز مانند شما، فوت زينب را نقل كردند ولى من سوگند ياد كردهام كه اين زن را جز با دليل قاطع رد نكنم.
امام صلوات الله عليه فرمود: مانعى ندارد دليل ديگرى هست كه او را و غير او را قانع مىكند، گفت: آن كدام است؟ فرمود: گوشت فرزندان فاطمه بر درندگان حرام است، او را پيش درندگان ببريد اگر فرزند فاطمه باشد ضررى نخواهد ديد. (۲)
متوكل به زن گفت: چه مىگويى؟ گفت: او مىخواهد من از بين بروم، در اينجا از فرزندان حسن و حسين عليهاالسلام زياد هستند براى امتحان يكى از آنها را به قفس درندگان داخل كن تا صدق گفته او معلوم شود.
ابوهاشم گويد: والله چهره حاضران متغير شد، بعضى از ناصبيها گفتند: چرا ابن الرضا (علیهماالسلام) به ديگران حواله مىدهد، خودش به قفس درندگان داخل شود. متوكل اين پيشنهاد را پذيرفت باميد آن كه امام (علیه السلام) بدون نقشه متوكل از بين برود.
آنگاه رو كرد به امام كه: يا اباالحسن! شما خود اين كار را بكنيد، امام فرمود: مانعى ندارد، متوكل گفت: پس اقدام بكنيد، نردبانى آورده و در گودال شيران قرار دادند، شش عدد شير در آنجا قرار داشت، امام صلوات الله عليه به ميان آنها آمد و در ميان آنها نشست، شيران خود را در پيش امام به زمين انداختند، بازوان را به زمين چسبانده و سر خود را به زمين گذاشتند، حضرت دست مبارك به سر هر يك از آنها مىكشيد و اشاره مىفرمود كنار برود، او هم كنار مىرفت، تا همه كنار رفته و در مقابل امام ايستادند.
وزير متوكل به او گفت: اين كار درستى نيست، بگوييد پيش از آن كه اين خبر ميان مردم پخش شود از گودال بيرون آيد، متوكل گفت: يا اباالحسن! قصد سوئى به شما نداشتيم بلكه خواستيم درباره آنچه گفتيد يقين داشته باشيم، خوش دارم بيرون بياييد، امام (علیه السلام) برخاست و به طرف نردبان آمد، شيران خود را به لباسهاى آن حضرت مىماليدند.
امام چون پاى در اولين پله نردبان گذاشت به شيران اشاره كرد برگردند، شيران برگشتند، امام با نردبان بيرون آمد، آنگاه فرمود: هر كه مىگويد فرزند فاطمه است در ميان آنهابنشيند.
متوكل به آن زن گفت: ياالله تو هم برو ميان شيرها بنشين. زن نعره كشيد: الله الله دروغ گفتم، من دختر فلان هستم، احتياج وا دارم كرد كه چنين ادعايى بكنم، متوكل گفت او را ميان شيرها بيندازيد، مادر متوكل در اين كار شفاعت كرد، آن زن از مرگ نجات يافت. (۳)
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- نجاشى درباره او فرموده: داوود بن قاسم ابوهاشم جعفرى كان عظيم المنزله عند الائمة شريف القدر ثقة. شيخ در رجال فرموده: داود بن القاسم الجعفرى يكنى ابا هاشم ثقة.
۲- ظاهراً منظور فرزندان اصلى فاطمه و امامان عليهم السلامند.
۳- بحار: ج 50 ص 149 از خرائج.
|
فضائل امام هادی علیه السلام (3) : خبر از قتل واثق و ابن زیات |
|
فضائل امام هادی علیه السلام (12) : مرد اصفهانی و شیعه شدن او |
|
فضائل امام هادی علیه السلام (13) : امام علیه السلام و علم اسرار |
فضائل امام هادی علیه السلام (9) : هلاکت شعبده باز

فضائل امام هادی علیه السلام (9) :
هلاکت شعبده باز
نویسنده : سید علی اکبر قریشی
زراره، حاجب متوكل نقل مىكند: (۱): مردى شعبده باز از هند به دربار متوكل آمد و با حقهها شعبده بازى مىكرد،
در كار خود ماهر و كم نظير بود، متوكل بازيگر بود و از اين كارها خوشش مىآمد، روزى خواست امام هادى (علیه السلام) را خجل كند، به شعبده باز گفت: اگر بتوانى او را خجل كنى، هزار دينار خوب به تو خواهم داد.
شعبده باز گفت: بگو نانهاى نازك بپزند و در سفره بگذارند، مرا هم در كنار على بن محمد بنشان. متوكل چنان كرد، و امام (علیه السلام) را به سر سفره دعوت كرد، شعبده باز نيز در كنار امام نشست، متوكل يك عدد پشتى داشت كه به آن تكيه مىكرد و در روى آن صورت شيرى نقش شده بود.
امام خواست يكى از نانها را بردار، شعبده باز كارى كرد كه نان به هوا رفت، امام دست به طرف نان ديگرى برد، آن نيز به هوا رفت، حاضران از اين جريان خنديدند. امام صلوات الله عليه بر آشفت، و دست به نقش شير زد و فرمود: اين شعبده باز را بگير.
آن صورت در دم شير شد و شعبده باز را بلعيد. و بعد به حال اول برگشت، حاضران از اين جريان هوش از سرشان رفت، امام (علیه السلام) كه همچنان برآشفته بود برخاست و قصد رفتن كرد.
متوكل با اصرار گفت: مىخواهم بنشينى و آن مرد را برگردانى. امام فرمود: والله ديگر او را نخواهى ديد، دشمنان خدا را بر دوستان خدا مسلط مىكنى؟!! آنگاه از مجلس متوكل بيرون رفت. نگارنده گويد: نظير اين ماجرا در حالات حضرت رضا صلوات الله عليه گذشت، آن از مصاديق ولايت تكوينى است كه امامان (علیهم السلام) از طرف خدا داشتند وآن نظير اژدها شدن عصاى موسى است كه به قدرت خدا چنان شد. (۲)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- در حاشيه بحار فرموده: آن در خرائج زرافه است .
۲- بحار: ج 50 ص 146 از مختار خرائج.
فضائل امام هادی علیه السلام (8) : خبر از قتل متوکل

فضائل امام هادی علیه السلام (8) :
خبر از قتل متوکل
نویسنده : سید علی اکبر قریشی
ابوالقاسم بغدادى گويد: زراره (۱) دربان متوكل عباسى به من گفت: روزى متوكل خواست على بن محمد بن رضا (علیه السلام) نيز در روز سلام، مانند ديگران راه برود، وزيرش به او گفت: اين كار را نكن خوب نيست، پشت سرت بد ميگويند. متوكل گفت: لابد بايد اين كار عملى شود.
وزيرش گفت: حالا كه چنين است بگذار اول، فرماندهان و اشراف در مقابل تو راه روند، آنگاه او بيايد تامردم گمان نكنند كه تو فقط او را در اين كار قصد كردهاى، متوكل چنين كرد، امام (علیه السلام) در آن راه رفتن شركت كرد و به زحمت افتاد، فصل تابستان بود، آن حضرت را ديدم كه عرق كرده است .
با دستمالى عرق او را پاك كرده و گفتم: عموزادهات (متوكل) در اين كار تنها شما را قصد نكرده بود، دلگير نباشيد، امام (علیه السلام) فرمود: ساكت باش «تمتّعوا فى داركم ثلثة ايام ذلك و عدٌ غيرُ مكذوب» (۲).
زراره گويد: نزد من معلمى بود از شيعه كه گاهى اوقات با او درباره اين مذهب شوخى و مزاح مىكردم، وقت شب كه از دربار به منزل آمدم به آن معلم گفتم: اى رافضى! بيا تا به تو خبر دهم از چيزى كه امروز از امامتان شنيدهام، گفت: چه چيز شنيدهاى؟
گفتم: درباره متوكل چنين گفت، آن مرد گفت: نصيحت مرا قبول كن، اگر على بن محمد (علیهماالسلام) اين سخن را ؟فته باشد، احتايط كن هر چه مال و نقدينه دارى پنهان كن، متوكل بعد از سه روز يا مىميرد و يا كشته مىشود، در آن صورت ممكن است خليفه بعدى اموال تو را توقيف نمايد. من ازگفته او برآشفتم و او را فحش داده طردش كردم، او از پيش من رفت.
چون خودم تنها ماندم به فكرم رسيد: چه ضررى دارد، احتياط را از دست ندهم اگر جريانى پيش آيد برنده خواهم بود و گرنه اين كار ضررى بر من نخواهد داشت؛ لذا به خانه متوكل آمده هر چه در آن جا داشتم خارج نموده و هرچه در خانه داشتم به دست اقوام خود سپردم. در منزلم فقط حصيرى ماند كه روى آن مىنشستم.
چون شب چهارم رسيد متوكل (توسط پسرش و عدهاى از اتراك) كشته شد. من و اموالم در اين جريان سلامت مانديم، اين پيشامد سبب شد كه من مذهب شيعه را اختيار كرده و به خدمت امام رسيدم و ملازم خدمتش شدم و خواستم كه براى من دعا كند، و براستى تحت ولايت او درآمدم. (۳)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- ظاهراً آن زرافه است بجاى زراره كه حاجب متوكل بود.
۲- آيه شريفه درباره قوم صالح است كه پس از كشتن ناقهاش فرمود: بعد از سه روز عذاب شما را خواهد گرفت، اين وعده غير قابل تخلف است، سوره هود آيه 65.
۳- بحار: ج 50 ص 148 ازمختار خرائج.
فضائل امام هادی علیه السلام (7) : زندان و قتل متوکل

فضائل امام هادی علیه السلام (7) :
زندان و قتل متوکل
نویسنده : سید علی اکبر قریشی
ثقه جليل القدر حسن بن محمد بن جمهور گويد: برادرم حسين بن محمد به من نقل كرد و گفت: دوستى داشتم كه مربى فرزندان «بغا» (۱) بود، او به من گفت: روزى امير قشون خليفه «بغا» كه از خانه متوكل به منزل آمد، گفت: اميرالمؤمنين اين مرد را كه «ابن الرضا» گويند زندانى كرد و به دست على بن كركر سپرد.
او بوقت زندان رفتن مىگفت: «اَنا اكرمُ علَى اللّه من ناقةِ صالح تمتّعُوا فى داركم ثلاثة ايام ذلك وعدٌ غيرُمكذوب»، (۲)، معنى اين سخن چيست؟ گفتم: خدا تو را عزيز كند، كلامش تهديد است، سه روز منتظر باشد ببين چه پيش خواهد آمد.
فرداى آن روز متوكل آن حضرت را آزاد كرد و از وى عذرخواهى نمود، روز سوم ياغز و يغلون و تامش و جماعتى ديگر متوكل را كشتند و پسرش منتصر را به جاى او به خلافت برگزيدند. (بحار: ج 50 ص 189).
ناگفته نماند: متوكل عباسى عليه لعنة الله از دشمنان سرسخت على و آل على (علیهم السلام) بود و در عداوات آنها آرامى نداشت، در مجلس عمومى به اميرالمؤمنين صلوات الله عليه اهانت مىكرد، پسرش منتصر كه از معلم شهيدش ابن سيكّيت رضوان الله عليه دوستى خاندان وحى را آموخته بود از جسارتهاى پدرش رنج مىبرد، در سفينة البحار نقل شده: روزى منتصر شنيده كه پدرش به فاطمه زهرا سلام الله عليها ناسزا مىگويد، از مردى حكم اين كار را پرسيد، او گفت: چنين كسى واجب القتل است، ولى هر كه پدر خود را بكشد عمرش كوتاه مىشود.
گفت: اگر در طاعت خدا پدرم را بكشم از كمى عمرم چه باك، لذا پدرش را كشت و بعد از او فقط شش ماه زنده ماند (۳) و نيز هر موقع كه پدرش به على (علیه السلام) جسارت مىكرد عداوت پدرش در سينهاش فرون مىگشت.
مسعودى از بحترى نقل كرده: شبى متوكل از كثرت مستى بى اختيار شده بود، سه ساعت از شب گذشته در مجلس او بوديم ناگاه ديدم «ياغز» با ده نفر از تركها داخل مجلس شدند، آن ده نفر همه لثام بسته و صورتهاى خويش را پوشانده بودند، شمشيرها در دستشان برق مىزد، آنها بر اهل مجلس هجوم آوردند، «ياغز» با يك نفر ديگر بالاى تخت رفته و از پهلوى راست متوكل چنان زد كه تا خاصره پهلوى او را شكافت، آنگاه از پهلوى چپ او زد و او از تخت برانداخت، خودم نعره متوكل را شنيدم.فتح بن خاقان وزير متوكل فرياد كشيد: واى بر شما! اين پيشواى شماست، يكى از اتراك با نوك شمشير چنان بر شكم او زد كه از پشتش خارج شد، فتح بن خاقان خود را بر روى متوكل انداخت و هر دو را كشته و در بساطى پيچيدند، منتصر پس از رسيدن به خلافت فرمان دفن آن دو را صادر كرد. (۴)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- او از فرماندهان بزرگ متوكل عباسى بود.
۲- اين آيه در سوره هود: 65 سخن حضرت صالح است كه چون ناقهاش را كشتند فرمود: بعد از سه روز عذاب خواهد آمد.
۳- سفينة البحار: (وكل).
۴- مروج الذهب ج 2 ص 393.
فضائل امام هادی علیه السلام (6) : کرامتی عجیب از امام هادی علیه السلام

فضائل امام هادی علیه السلام (6) :
کرامتی عجیب از امام هادی علیه السلام
نویسنده : سید علی اکبر قریشی
يحيى بن هرثمه گويد: متوكل عباسى مرا خواست و گفت: سيصد مسلح برادر و از طريق باديه به مدينه برويد و على بن محمد بن رضا را محترمانه به سامرآء بياوريد.
در پى فرمان او، من با افرادم به كوفه آمده و از آن جا راه مدينه را در پيش گرفتيم، در بين نفرات من فرماندهى بود از خوارج و حسابدارى بود از شيعه، در اثناى راه آن خارجى با آن شيعه مباحثه مىكرد، من نيز براى آن كه خستگى راه را احساس نكنم به مباحثه آن دو گوش مىدادم و من در مذهب حشويه بودم.
چون به وسط راه رسيديم، خارجى به آن حسابدار گفت: آيا نمىگوييد كه امامتان على بن ابى طالب گفته: در زمين بقعهاى نيست مگر آنكه قبر است و يا قبر خواهد بود: «ليس من الارض بقعة الا و هى قبر أو سيكون قبرا؟» اين بيابان وسيع را بنگر، كيست كه در اينجا بميرد تا خدا آن را پر از قبر كند.؟!
من به آن حسابدار شيعه گفتم: آيا شما چنين مىگوييد؟ گفت: آرى، گفتم: پس اين خارجى راست مىگويد، كيست كه در اين بيابان پهناور بميرد تا پر از قبر شود؟ او در مقابل ما جوابى نداشت، مدتى بر محكوم شدن او خنديديم.
وقتى كه به مدينه رسيديم، من به منزل ابى الحسن على بن محمد بن رضا (علیهم السلام) آمدم، چون نامه متوكل را خواند، فرمود: از طرف من مانعى نيست،چند روز استراحت كنيد تا برويم، فردا كه محضر او رفتم ديدم خياطى در نزد او از پارچه بسيار ضخيم، لباسى پالتو مانند براى او و غلامانش قطع مىكند، وسط تابستان بود، حرارت بيداد مىكرد. امام به خياط فرمود: تو بتنهايى نمىتوانى، عدهاى از خياطان را جمع كن، تا امروز آنها را دوخته، فردا پيش من بياورى، بعد به من فرمود: يحيى! كارتان را امروز تمام كنيد، فردا در همين وقت بياييد تا حركت كنيم.
من از نزد آن حضرت خارج شدم و از آن لباسها تعجب مىكردم و پيش خود مىگفتم: مادر وسط تابستان و حرارت حجاز هستيم، از اين جا تا عراق ده روز راه است، اين شخص اين لباسهاى ضخيم را چه مىكند؟
بعد گفتم: اين شخصى است كه مسافرت نديده، فكر مىكند كه در هر سفر به اين گونه لباسها احتياج پيدا ميشود، تعجب از رافضيها كه اين شخص را امام مىگويند ؟! فردا به محضر او آمدم، لباسها آماده بود، به غلامانش فرمود: براى من و خودتان از اين لبادهها و «برنسها» (۱) برداريد، بعد فرمود: يا يحيى! حركت كنيد.
من به خودم گفتم: اين ديگر عجيبتر!! آيا مىترسد كه در بين راه زمستان فرا رسد تا اين لباده و كلاهها را با خود بر مىدارد؟! از مدينه بيرون آمديم، من در نظر خود فهم او را كوتاه مىشمردم.
به راه رفتن ادامه داديم تا رسيديم به آن بيابان كه خارجى با شيعه مناظره كرده بود، ناگاه در هوا ابرى پيدا شد، سياه و ضخيم بود، با رعد و برق عجيبى مىآمد تا بالاى سر ما رسيد، آنگاه تگرگى كه مانند سنگها بود، بشدت شروع به باريدن گرفت .
امام و يارانش لبادهها را پوشيده و كلاهها را به سر گذاشتند، فرمود: يك لباده هم به يحيى بدهيد و يك كلاه به آن حسابدار، ما همان طور زير تگرگ مانديم تا هشتاد نفر از ياران من كشته شدند، بعد ابر و تگرگ و رعد و برق رفت، و حرارت هوا با شدت شروع شد.
امام فرمود: يا يحيى! فرود آى تا ياران باقى ماندهات مردگان را دفن كنند، خداوند اين چنين بيابان را با قبرها پر مىكند«فقال لى يا يحيى أنزل من بقى من اصحابك ليدفن من قدمات من اصحابك فهكذا يملاء الله البرية قبوراً»
من كه مناظره خارجى و شيعى در يادم بود، خودم را از مركب به زير انداخته و ركاب و پاى مبارك امام را مىبوسيدم و گفتم: «اشهد ان لا اله الاالله و ان محمدا عبده و رسوله و انكم خلفاء الله فى ارضه» من كافر بودم ولى الان بر دست شما اى مولاى من! اسلام آوردم.
يحيى گويد: من با ديدن اين معجزه به مذهب شيعه اعتقاد پيدا كردم و در خدمت امام بودم تا از اين دنيا رحلت فرمودند. (بحار: ج 50 ص 143 از خرائج راوندى)
نگارنده گويد: اين كار از كارهاى عادى امامان صلوات الله عليهم اجمعين است، آنها از جانب پروردگار همه گونه مواهب را داشتند.
يحيى بن هرثمة بن اعين چنان كه گذشت از حشويه بود وآن نظر اخبارى در شيعه است كه به ظاهر حديث اكتفاء كرده و در آن تحقيق و بررسى نمىكنند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- برانس كه مفردش برنس است كلاه درازى بود كه در صدر اسلام مىپوشيدند.
فضائل امام هادی علیه السلام (5) : نصرانی و زن مسلمان

فضائل امام هادی علیه السلام (5) :
نصرانی و زن مسلمان
نویسنده : سید علی اکبر قریشی
جعفر بن رزق الله نقل كرده: يك نفر نصرانى را پيش متوكل آوردندكه با زنى مسلمان زنا كرده بود، متوكل خواست به او اقامه حد كند، كه اسلام آورد، در اين باره مسألهاى پيش آمد كه آيا حد بزنند يا نه؟
يحيى بن اكثم قاضى گفت: حد از او ساقط شد، زيرا ايمان آوردن شرك و زناى او را از بين برده است، بعضى گفتند: بايد به او سه حد زد، و بعضى فتواى ديگرى دادند، متوكل گفت: مسأله را از ابى الحسن عسكرى بپرسيد، در اين خصوص به امام نامهاى نوشتند.
امام در جواب نامه مرقوم فرمودند: مىزنند تا بميرد. يحيى بن اكثم و ساير فقهاء آن را قبول نكرده و به متوكل گفتند: يا اميرالمؤمنين! از علت اين فتوا بپرس، چون چنين چيزى در كتاب و سنت نيامده است .
متوكل به آن حضرت نوشت: فقهاء اين فتوا راقبول نكرده و گفتند: روايتى در اين باره نقل نشده و آيهاى در قرآن يافته نيست. بفرماييد چرا فرمودهايد: مىزنند تا بميرد؟ امام (علیه السلام) در جواب نوشت: «بسم الله الرحمن الرحيم فلمّا راوا بأسنا قالوا آمنّا باللّه وحدَه و كفرنا بما كُنّابه مشركين فلم يكُ يَنفَعُهُم ايمانُهم لما راوا بأسنا...» (مؤمن: 84 و 85).
متوكل با ديدن آن جواب دستور داد: او را زدند تا مرد.(۱) ناگفته نماند: اين استفاده بخصوصى است كه امام صلوات الله عليه از آيه شريفه كرده است يعنى همانطور كه ايمان مشركان عذاب خدا را از آنها باز نداشت، اسلام آوردن اين نصرانى نيز حد را ساقط نمىكند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- احتجاج طبرسى: ج 2 ص 454.
فضائل امام هادی علیه السلام (4) : نامه امام علیه السلام به محمد بن فرج

فضائل امام هادی علیه السلام (4) :
نامه امام علیه السلام به محمد بن فرج
نویسنده : سید علی اکبر قریشی
ثقه جليل القدر، محمد بن فرج رخّجى گويد: امام هادى صلوات الله عليه نامهاى به من نوشت: يا محمد! كارهايت را بكن و با احتياط باش، او پس از مدتى به رفيقش على بن محمد نوفلى گفت: من كارهايم را جمع و جور كردم ولى نمىدانستم منظور امام از اين نامه چيست .
در آن بين مأمورى از جانب خليفه آمد تمام اموال مرا توقيف كرد و خودم را به زنجير كشيد و از مصر بيرون آورد و به زندان انداخت، هشت سال در زندان ماندم، روزى باز نامهاى از امام (علیه السلام) در زندان به من رسيد، فرموده بود: يا محمد بن فرج! در ناحيه غرب فرود نياى.
پيش خود گفتم: امام (علیه السلام) به من اينطور مىنويسد با آن كه من در زندانم و اين عجيب است، چند روز نگذشته بود كه زنجير از من برداشتند و مرا از زندان آزاد كردند، پس از آزاد شدن به امام (علیه السلام) نوشتم كه دعا بكنيد تا خدا اموال مرا به من باز گرداند.
در جواب نوشتند: به زودى ضيعه و مالت به خودت بر مىگردد و اگر بر نگردد بر تو ضررى نيست، على بن محمد نوفلى گويد: نامه امام به او نرسيده بود كه از دنيا رفت. (ارشاد: ص 311)
فضائل امام هادی علیه السلام (3) : خبر از قتل واثق و ابن زیات

فضائل امام هادی علیه السلام (3) :
خبر از قتل واثق و ابن زیات
نویسنده : سید علی اکبر قریشی
مفيد عليه الرحمة: از ثقه جليل القدر، خيران اسباطى (۱) نقل كرده گويد: در مدينه خدمت ابوالحسن هادى (علیه السلام) رسيدم، فرمود: از واثق (۲) چه خبر دارى؟ گفتم: فدايت شوم، او را در سامراء سلامت گذاشتم و من ده روز است كه او را ديدهام، فرمود: اهل مدينه مىگويند كه او مرده است. گفتم: من از همه نسبت به او قريب العهد هستم، فرمود: مردم مىگويند كه: او مرده است، من دانستم كه مراد آن حضرت از «مردم» خودش است.
بعد فرمود: جعفر در چه حالى (۳) است؟ گفتم: او دربدترين حال در زندان است، فرمود: او صاحب حكومت (بعد از واثق است، بعد فرمود: ابن زيات (محمد بن عبدالملك زيات وزير معتصم) در چه حالى است؟ گفتم: مردم با او هستند و فرمان، فرمان اوست، فرمود: كارش بر او شوم است .
امام صلوات الله عليه ساكت شد، بعد فرمود: بايد مقدرات و احكام خدا جاى خود را بگيرد، يا خيران! واثق عباسى از دنيا رفت، متوكل عباسى در جاى او نشست، ابن زيات كشته شد. گفتم: فدايت شوم، اين كارها كى واقع گرديد؟ فرمود: شش روز بعد از خروج تو. (ارشاد مفيد: ص 309)
ناگفته نماند: محمد بن عبدالملك زيات در زمان معتصم عباسى به وزارت رسيد، در زمان واثق نيز وزير و همه كاره بود .او متوكل برادر واثق را بسيار اذيت كرد، او تنور كوچك و تنگى از چوب ساخته بود، همه جاى آن ميخ بود، سرميخها به داخل تنور بود، هر وقت مىخواست كسى را شكنجه كند در آن تنور مىكرد و او بعد از مدتى مىمرد.
متوكل دستور داد او را در تنور و شكنجهگاهى كه خود ساخته بود انداختند چند روز در تب و تاب بود، نامهاى در آنجا براى متوكل نوشت كه اين دو شعر در آن بود:
«هى السبيل فمن يومٍ الى يومٍ
كانّه ما تُريك العينُ فى نوم»
«لا تجزعنّ رويداً انّهادُولٌ
دنيا تُنقل من قومٍ الى قومٍ»
يعنى: زندگى دنيا مانند راه رفتن است از روزى به روزى، گويى كه آن مانند خيالاتى است كه در خواب مىبينى، جزع و بى تابى مكن، كمى صبر كن، زندگى داراى دورانهاست كه از قومى به قومى منتقل مىشود.
متوكل چون نامه را خواند، دلش به حال او سوخت، دستور آزادى او را صادر كرد، فرستاده براى خلاصى او به زندان آمد، ولى ديد كه در همان جا مرده است.
ـــــــــــــــــــــ
۱- ظاهراً منظور همان خيران الخادم قراطيسى غلام حضرت رضا (علیه السلام) است .
۲- واثق بالله فرزند معتصم عباسى، نهمين خليفه عباسى.
۳- يعنى متوكل عباسى برادر واثق كه بدستور برادرش در زندان بود.
فضائل امام هادی علیه السلام (2) : وعده و اطمینان

فضائل امام هادی علیه السلام (2) :
وعده و اطمینان
نویسنده : سید علی اکبر قریشی
على بن جعفر از اهل «همينيا» از توابع بغداد، (۱) وكيل امام هادى (علیه السلام) بود، از وى پيش متوكل عباسى سعايت كردند، متوكل وى را به زندان انداخت زندان او به طول انجاميد، سرانجام قول داد كه به عبدالرحمان بن خاقان سه هزار دينار بدهد تا درباره آزادى او فعاليت كند، در نتيجه عبيدالله بن يحيى بن خاقان وزير متوكل درباره او پيش متوكل شفاعت كرد.
متوكل گفت: يا عبيدالله! اگر درباره تو مشكوك بودم مىگفتم كه رافضى هستى چه مىگويى؟! على بن جعفر وكيل على بن محمد (امام هادى) است و من تصميم دارم كه او را اعدام كنم!!
اين خبر در زندان به على بن جعفر رسيد، او كه بشدت ترسيده بود، نامهاى به محضر امام هادى (علیه السلام) نوشت كه: «يا سيدى اللّه اللّه فىّ فقد واللّه خفتُ ان أَرتابَ» خدا را خدارا درباره من فكرى بكنيد، به خدا قسم مىترسم در امر امامت به شك بيفتم.
امام (علیه السلام) در ذيل نامه او نوشتند: اگر كارت به آن جا كشد درباره تو از خدا كمك مىخواهم و آن وقت شب جمعه بود.
فرداى آن روز متوكل عباسى را تب گرفت و بقدرى شدت كرد كه تا روز دوشنبه خانوادهاش بر وى گريسته و به فرياد درآمدند، او بدنبال آن مرض شديد گفت لا همه زندانيان را كه اساميشان به وى عرضه شده آزاد كنند، آنگاه على بن جعفر را ياد آورد، به وزيرش عبيدالله گفت: چرا نام او را به من عرضه نكردى؟!
عبيدالله گفت: من ديگر درباره او سخنى نخواهم گفت، متوكل گفت: همين الآن او را آزاد كن و بگو: مرا حلال كند، عبيدالله او را آزاد كرد و او به دستور امام هادى (علیه السلام) به مكه رفت و مجاور شد، بدنبال اين جريان متوكل صحت يافت.(رجال كشى: ص 505 رقم 503)
ــــــــــــــــ
۱- على بن جعفر صادق (علیه السلام) از رجال امام هادى و امام عسكرى و ثقه است .
فضائل امام هادی علیه السلام (1) : نگین انگشتر

فضائل امام هادی علیه السلام (۱) :
نگين انگشتر
نویسنده : سید علی اکبر قریشی
1- ثقه جليل، كافور خادم (1) مىگويد: در محل سكونت امام هادى (ع) در سامراء، عدهاى از صنعتگران بودند و آنجا روستايى بود، از جمله مردى بنام يونس نقاش كه محضر امام مىآمد و خدمت مىكرد.
روزى يونس محضر امام آمد و بشدت مىلرزيد، گفت: مولاى من! خانوادهام را به شما مىسپارم، امام فرمود: قضيه چيست؟ گفت: مىخواهم از اين محل بروم، حضرت در حال تبسم گفت: چرا يونس؟ گفت: موسى بن بغا (2) نگينى به من فرستاد كه بتراشم و سوار انگشتر كنم، وقت تراشيدن آن را شكستم، نگين را نمىشود قيمت گذاشت تا از عهده غرامت برآيم، صاحبش هم موسى بن بغاست يا هزار تازيانه به من مىزند و يا مىكشد.
امام فرمود: تا فردا برو به خانهات جز خير نخواهد بود، فردا اول روز آمد و بشدت مىلرزيد، گفت: يابن رسول الله! فرستادها موسى آمده تا نگين را ببرد، امام فرمود: برو جز خير نخواهى ديد، گفت: مولاى من در جواب او چه بگويم؟! امام بحالت تبسم فرمود: برو پيش او ببين چه مىگويد، جز خير نخواهد بود.
او با ترس و لرز برگشت، بعد از ساعتى، خندان پيش امام آمد، گفت: مولاى من! فرستاده موسى گفت: شب كنيزان امير دعوا كرده و هر يك گفته است انگشتر مال من خواهد بود، امير گفت: اگر بتواند او را دو تكه كرده، دو تا نگين كند، تا هر يك يكى را بر دارد و دعوا نكنند، اجرتش هر چه باشد خواهيم داد.
امام صلوات الله عليه با شنيدن اين سخن گفت: «اللهّم لك الحمُد اذ جعلْتَنا ممن يحمُدك حقاً» بعد فرمود: خوب به فرستاده موسى چه جوابى دادى؟! گفت: گفتم: مهلت بدهيد ببينم چطور درست بكنم، فرمود: خوب گفتى. (بحار: ج 50 ص 126 از امالى طوسى.)
ــــــــــــــ
۱- كافور خادم از رجال و روات امام هادى (علیه السلام) است.
2- از فرماندهان عباسى و از اتراك است .